( 1 ) شقيق - ابو وائل - تنها بود به من گفت : برگردان و خودت ميان مستحقان بخش كن . گفتم :
در باره آنچه به مولفة قلوبهم تعلق مىگيرد چه كار كنم ؟ گفت آن را هم به مصرف مستحقان ديگر برسان .
گويد عفان بن مسلم ، از شعبه ، از حكم ما را خبر داد كه مىگفته است ابو وائل مرا گفت كه * ميان من و زياد آشنايى بود . همين كه حكومت بصره و كوفه هر دو براى زياد فراهم آمد ، به من گفت : همراه من باش شايد از من بهرهمند شوى . ابو وائل مىگويد : پيش علقمه رفتم و از او در آن باره پرسيدم . گفت : تو هرگز از ايشان بهرهيى نمىبرى مگر اينكه آنان از تو بهره بهترى ببرند . گويد ، يعنى از دين او . گويد ، زياد ، ابو وائل را به سرپرستى بيت المال گماشت و سپس او را از آن شغل بر كنار ساخت .
گويد فضل بن دكين ، از ابو بكر بن عياش ، از عاصم ، از خود ابو وائل ما را خبر داد كه مىگفته است * هنگامى كه معاويه ، يزيد را به جانشينى خود گماشت . ابو وائل مىگفته است آيا معاويه اين گونه مىپندارد كه پس از مرگ خود پيش يزيد برمىگردد و او را در پادشاهى خود مىبيند ؟
سعيد بن منصور از ابو عوانه ، از عاصم بن بهدلة ، از خود ابو وائل براى ما نقل كرد كه مىگفته است * حجّاج به من پيام داد و كسى را فرستاد . پيش او رفتم . پرسيد نامت چيست ؟
گفتم : امير نام مرا مىدانسته است كه كسى را پيش من فرستاده و فراخوانده است . پرسيد چه هنگامى به اين سرزمين آمدهاى ؟ گفتم : از همان هنگام كه نخستين ساكنان در آن فرود آمدهاند . پرسيد چه اندازه قرآن مىخوانى ؟ گفتم : همان اندازه كه اگر از آن پيروى كنم مرا بسنده باشد . گفت : آهنگ آن داريم كه تو را بر بخشى از سرزمينهاى خود حكومت دهيم .
پرسيدم بر كدام سرزمين امير ؟ گفت : سلسله . گفتم : منطقهء سلسله را جز مردان نيرومندى كه بر آن كار قيام و عمل كنند نمىتوانند . و اگر از من در آن كار يارى بخواهى ، از پير مردى درهم شكسته و ناتوان كه از همكاران ناپسنديده بيم دارد يارى جستهاى . اگر امير مرا از آن كار معاف دارد مرا خوشتر است و اگر مىخواهد مرا به سختى بيندازد امير خود داند . و سوگند به خدا كه شبها از خواب مىپرم و امير را به ياد مىآورم و ديگر تا سپيدهدم خواب به چشم من نمىآيد و عهدهدار هيچ كارى براى امير نيستم . چگونه خواهد بود اگر از سوى امير عهدهدار حكومتى باشم ، و به خدا سوگند مىخورم كه مردم هرگز از اميرى به اين اندازه كه از تو بيم دارند بيم نداشتهاند . گويد اين سخن من حجاج را خوش آمد و گفت : دوباره بگو . و
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 544
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٥٤٤