تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 30

مساهمون:

ص٣٠
( 1 ) على بن محمد از يعقوب بن داود ثقفى ، از قول پير مردانى از قبيلهء ثقيف ما را خبر داد كه مىگفته‌اند * پس از مرگ سليمان كه فرمان خلافت عمر بن عبد العزيز خوانده شد او كنارى رفته و در دابق - نام مسجد كاخ است - نشسته بود . يكى از مردان ثقيف به نام سالم كه از دايىهاى عمر بن عبد العزيز بود برخاست بازوهاى او را گرفت و او را بلند كرد . عمر بن عبد العزيز به او گفت : به خدا سوگند كه اين كار را براى خدا نكردى و با اين كار هرگز به بهره دنيا از سوى من نخواهى رسيد . على بن محمد از خالد بن بشر ، از پدرش ما را خبر داد كه مىگفته است * چون عمر بن عبد العزيز به خلافت رسيد براى مردم خطبه خواند . فرشهاى گرانبها براى او گسترده شد - براى او نهالى نهادند - آن را رها كرد و كنارى نشست . به او گفته شد چه خوب بود به حجره سليمان مىرفتى و آن جا اقامت مىكردى . به اين دو بيت تمثل جست : « اگر پرهيزكارى و خرد و بيم از پستى و فرومايگى نبود در دوستى هوى و هوس و كارهاى كودكانه از پند هر باز دارنده سرپيچى مىكردم ، به روزگار گذشته هر چه خواسته انجام داده است و اينك در اين واپسين شبهاى گذرا براى او هوى و هوسى نمىبينى » . [ 1 ] يزيد بن هارون از عبد الله بن يونس ثقفى از ابو الحكم سيار ما را خبر داد كه مىگفته است * نخستين كار عمر بن عبد العزيز كه مايهء شگفتى شد اين بود كه چون سليمان بن عبد الملك را خاك سپردند . مركب ويژه سليمان را آوردند ، بر آن سوار نشد و بر همان مركب خويش كه با آن آمده بود سوار شد . و چون وارد كاخ شد براى او نهالى و تشكچه‌اى را كه سليمان بر آنها مىنشست آماده كردند بر آنها ننشست . سپس به مسجد رفت و بالاى منبر نشست . نخست نيايش و ستايش خدا كرد و پس از آن گفت : همانا پس از پيامبر شما پيامبرى نيست و پس از كتابى كه بر او نازل شده است كتابى نيست . همانا آنچه را خداوند حلال فرموده تا رستخيز حلال است و آنچه را ناروا دانسته تا رستخيز نارواست . من قاضى نيستم بلكه احكام قصا را اجرا مىكنم و بدعت گذار و نوآور نيستم بلكه پيرو احكام هستم . هان كه نشايد از هيچ كس در نافرمانى خدا فرمان برد ، همانا كه من بهتر و برتر شما نيستم و مردى از خود شمايم جز آنكه خداوند بار مرا از همه‌تان سنگين‌تر قرار داده است ، سپس خواسته‌هاى خود را گفت .
هامش
[ 1 ] .فلو لا التقى ثم النهى خشية الردى * لعاصيت فى حب الصّبى كلّ زاجر قضى ما قضى فيما مضى ثم لا ترى * له صبوة أخرى الليالى الغوابر