تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 27

مساهمون:

ص٢٧
( 1 ) من بگو و خدا را براى تو گواه مىگيرم كه هرگز نامت را نخواهم برد . رجاء مىگويد : من خوددارى كردم و گفتم هرگز . به خدا سوگند يك حرف از رازى را كه به من سپرده است به تو خبر نخواهم داد . هشام اندوهگين برگشت و دست بر دست مىكوفت و مىگفت : اگر من از خلافت كنار نهاده شوم چه كسى خليفه خواهد بود . آيا خلافت از ميان پسران عبد الملك بيرون مىرود ؟ به خدا سوگند كه در آن صورت من نفرين شده پسران عبد الملك خواهم بود . رجاء مىگويد : پيش سليمان بن عبد الملك برگشتم كه در حال احتضار بود ، هر گاه از حال مىرفت و بيهوشى مرگ او را فرو مىگرفت پاهايش را سوى قبله مىكشاندم به خود مىآمد و مىگفت : اى رجاء ! هنوز وقت اين كار نرسيده است . دو بار چنان كردم ، بار سوم گفت : رجاء ! اينك وقت آن رسيده است اگر مىخواهى كارى انجام دهى بده ، سپس گفت : اشهد ان لا إله الا اللّه و اشهد ان محمدا عبده و رسوله . من او را به سوى قبله كشاندم و درگذشت . چشمهايش را بستم و قطيفه‌اى سبز رويش كشيدم و در را بستم . همسرش كسى را فرستاده بود اجازه بگيرد تا او بيايد و ببيند سليمان چگونه است . به فرستاده گفتم : خوابيده و ملافه بر خود كشيده است . چون نگريست و او را چنان ديد پنداشت خواب است . برگشت و به همسر سليمان خبر داد . او هم پذيرفت كه سليمان خواب است . رجاء مىگويد : آنگاه كسى را كه بر او اعتماد داشتم بر در حجره نشاندم و فرمان دادم كه تا باز نگشته‌ام از جاى برنخيزد و هيچ كس را هم بار ندهد كه پيش خليفه رود . گويد : بيرون آمدم و به كعب بن حامز عنبسى پيام فرستادم تا همهء افراد خاندان امير المؤمنين را جمع كند . آنان در مسجد دابق جمع شدند . گفتم : بيعت كنيد . گفتند : يك بار بيعت كرده‌ايم بار ديگر هم بايد بيعت كنيم ؟ گفتم : اين فرمان امير المؤمنين است ، به آنچه فرموده و با هر كس كه نامش را در اين عهدنامه نوشته است بيعت كنيد . براى بار دوم هم همگى يكى پس از ديگرى بيعت كردند . رجاء مىگويد : چون پس از مرگ سليمان هم بيعت كردند و ديدم كار را استوار ساختم ، گفتم اينك برخيزيد و سوى سالار خود برويد كه در گذشته است . انا لله و انا اليه راجعون بر زبان آوردند . آن گاه نامه را براى ايشان خواندم ، چون به نام عمر بن عبد العزيز رسيدم هشام فرياد بر آورد كه هرگز با او بيعت نخواهيم كرد . گفتم : در اين صورت به خدا سوگند گردنت را مىزنم . برخيز و بيعت كن . او برخاست و پاهاى خود را بر زمين مىكشيد .