تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 28

مساهمون:

ص٢٨
( 1 ) رجاء مىگويد : بازوهاى عمر بن عبد العزيز را گرفتم و بر منبر نشاندم و او از بيم خلافت و كارى كه در آن افتاده بود انا لله مىگفت و هشام از اندوه نرسيدن به آن انا لله مىگفت . چون هشام پيش عمر رسيد گفت : انا لله و انا اليه راجعون ، چه زمان و چه روزگارى است كه اين كار بزرگ و فرماندهى بر پسران عبد الملك به تو رسيده است . عمر گفت : آرى انا لله و انا اليه راجعون كه با همه ناخوشايندى من از خلافت ، اين كار به من رسيده است . گويد : پيكر سليمان غسل داده و كفن شد و عمر بن عبد العزيز بر او نماز گزارد . و چون از خاكسپارى سليمان فراغت آمد ، مركبهاى ويژه خلافت كه ماديان و اسب و استرها همراه با نگهبانى براى هر يك بود پيش آورده شد . عمر پرسيد اين چيست ؟ گفتند : مركبهاى خلافت . گفت : مركب خودم بيشتر موافق طبع من است . سوار بر استر خود شد و آن مركبها را باز بردند . و چون به راه افتاد او را گفتند در قصر خليفه فرود آى . گفت : زنان و خاندان سليمان آن جا ساكن‌اند . خيمه خودم بسنده است تا هر گاه كه با آسايش از آن جا بروند . عمر در خانهء خود فرود آمد و مدتى بعد كاخ خليفه را براى او خالى كردند . رجاء مىگويد : چون آن روز به شب رسيد ، شامگاه عمر به من گفت : اى رجاء ! دبيرى را براى من فرا خوان . دبيرى فرا خواندم . من از بامداد آن روز چيزها از او ديده بودم كه بسيار شادم ساخته بود . دربارهء مركبها و كاخ سليمان بدان گونه رفتار كرده بود ، با خود گفتم اينك در مورد دبيران و نامه‌ها چه خواهد كرد آيا پيش‌نويس تهيه مىكند يا به گونه ديگرى ؟ گويد : چون دبير نشست عمر بن عبد العزيز بدون درنگ و بى آنكه پيش‌نويسى فراهم آورد به زبان خود نامه‌اى كوتاه و رسا به بهترين صورت املاء كرد و سپس دستور داد از آن نامه رونوشتى به هر شهر گسيل دارند ، و چون خبر مرگ سليمان به عبد العزيز بن وليد كه در دمشق حضور نداشت رسيد و از وصيت سليمان و بيعت مردم با عمر بن عبد العزيز آگاه نبود ، از همراهان خود براى خويش بيعت گرفت و آهنگ دمشق كرد تا آن را تصرف كند . به او خبر رسيد كه طبق وصيت سليمان پس از او با عمر بن عبد العزيز بيعت شده است . او همچنان به راه خود ادامه داد و چون پيش عمر رسيد ، عمر به او گفت : مرا خبر رسيده است كه تو براى خود بيعت گرفته‌اى و آهنگ دمشق داشته‌اى ؟ گفت : آرى ، همين گونه بوده است و به من خبر نرسيده بود كه خليفه براى كسى پيمان بسته است . بيم كردم كه اموال را به تاراج برند . عمر بن عبد العزيز گفت : به خدا سوگند اگر بيعت مىشدى و بر كار خلافت قيام مىكردى در خانهء خود مىنشستم و با تو ستيز نمىكردم . عبد العزيز هم گفت : دوست
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 28 | محمود مهدوى دامغانى / ابن سعد