تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 29

مساهمون:

ص٢٩
( 1 ) نمىداشتم كس ديگرى جز تو عهده‌دار كار مىشد و با عمر بن عبد العزيز بيعت كرد . على بن محمد از جرير بن حازم ، از هزّان بن سعد ما را خبر داد كه مىگفته است رجاء بن حيوه مرا گفت كه * چون بيمارى سليمان بن عبد الملك سنگين شد ، عمر بن عبد العزيز مرا درون كاخ ديد كه وارد حجره مىشوم و بيرون مىآيم و آمد و شد مىكنم . مرا فرا خواند و گفت : اى رجاء ! تو را به حق خدا و اسلام سوگند مىدهم كه مبادا نام مرا پيش امير المؤمنين ببرى يا اگر با تو رايزنى كرد مبادا به من اشاره كنى كه به خدا سوگند من توانا به اين كار نيستم . و تو را به خدا سوگند مىدهم كه امير المؤمنين را از من منصرف گردانى . من بر او ترشرويى كردم و گفتم : آزمند خلافتى و طمع دارى كه با اين سخنت به خليفه اشاره كنم و تو را به يادش آورم ، آزرم كرد . من پيش سليمان رفتم . سليمان به من گفت : اى رجاء ! چه كسى را شايسته اين كار مىبينى و نظرت چيست و بر كيست كه براى او وصيت كنم ؟ من گفتم : اى امير المؤمنين ! از خدا بترس كه به پيشگاهش مىروى و خداى از اين كار و آنچه در آن انجام دهى از تو مىپرسد . گفت : تو چه كسى را صلاح مىبينى . گفتم : عمر بن عبد العزيز . گفت : با منشور امير المؤمنين عبد الملك و وصيت او كه به وليد و من كرده است چه كنم كه گفته است : هر يك از دو پسر عاتكه كه باقى مانده باشند بايد خليفه شوند ؟ گفتم : خلافت را پس از عمر بن عبد العزيز براى آن دو قرار بده . گفت : موفق باشى كه نيكو گفتى ، كاغذى بياور . آوردم ، او منشور خلافت عمر بن عبد العزيز و يزيد را كه پس از او به خلافت رسد نوشت و آن را مهر كرد . من تنى چند از دولتمردان را فرا خواندم و چون پيش سليمان رفتند به آنان گفت : وصيت خويش را در اين صفحه نوشته و به رجاء سپرده‌ام و دستورهاى خود را كه در همان نوشته است به او گفته‌ام . شما گواهى دهيد و آن را مهر كنيد . آنان چنان كردند و بيرون رفتند . چيزى نگذشت كه سليمان درگذشت . من زنان را از مويه‌گرى و فرياد كشيدن بازداشتم و پيش مردم برگشتم . گفتند : اى رجاء امير المؤمنين چگونه است ؟ گفتم : از هنگام بيمارى هيچ‌گاه به اين آرامش نبوده است . گفتند : سپاس خداى را . گفتم : آيا مىدانيد كه اين وصيت امير المؤمنين است كه خودتان هم بر آن گواهى داده‌ايد ؟ گفتند : آرى . گفتم : به آن خشنوديد ؟ هشام گفت : اگر مردى از پسران عبد الملك باشد آرى و اگر نباشد نه . گفتم : اگر در آن براى يكى از پسران عبد الملك هم باشد ؟ هشام گفت : آرى . من وارد حجره شدم ، ساعتى درنگ كردم و به زنان گفتم : فرياد و شيون بر آوردند . بيرون آمدم و در حالى كه مردم جمع بودند و عمر بن عبد العزيز گوشهء رواق نشسته بود نامه را خواندم .