( 1 ) خشنود خواهند شد . گفتم : هر چه راى تو است همان پسنديده خواهد بود . سليمان به دست خود چنين نوشت :
« بسم الله الرحمان الرحيم ، اين نامهاى از بندهء خدا سليمان امير مؤمنان است براى عمر بن عبد العزيز ، همگان فرمان او را بشنويد و فرمان بريد . از خدا بترسيد و با يك ديگر اختلاف مكنيد كه بر شما طمع بسته شود » .
سليمان نامه را مهر كرد و به كعب بن حامز سالار شرطهء خويش پيام فرستاد كه به افراد خاندان من فرمان بده تا جمع شوند . كعب پيام فرستاد و آنان را جمع كرد . چون آنان جمع شدند سليمان به رجاء بن حيوه گفت : اين نامه را سر به مهر پيش ايشان ببر و بگو نامهء من است و فرمانشان بده كه با هر كس كه من به خلافت گماشتهام بيعت كنند . رجاء چنان كرد و چون موضوع را به آنان گفت ، همگى گفتند : شنيديم و فرمان بردار كسى خواهيم بود كه نامش در اين عهدنامه آمده است . سپس به رجاء گفتند : آيا مىتوانيم پيش امير مؤمنان رويم و سلامش دهيم ؟ گفت : آرى . چون پيش سليمان رفتند ، سليمان به آن نامه كه در دست رجاء بود اشاره كرد و به حاضران كه به آن نامه مىنگريستند گفت : اين وصيت نامه من است .
بشنويد و فرمان بردار باشيد و با هر كس كه در اين عهد نامه نوشته و نام بردهام بيعت كنيد .
همگان و هر يك به تنهايى با آن شخص بيعت كردند . و سپس آن نامه را كه همچنان سربسته در دست رجاء بود بيرون بردند .
رجاء مىگويد : چون پراكنده شدند عمر بن عبد العزيز پيش من آمد و گفت : اى ابو المقدام ! مىدانى كه مرا نسبت به سليمان حرمت و دوستى است او هم نسبت به من مهرورز و نكوكار است . بيم دارم كه از حكومت و اين كار چيزى بر عهدهام نهاده باشد ، تو را به خدا و حرمت و دوستى خويش سوگند مىدهم كه اگر چنين است مرا آگاه سازى كه هم اكنون كه توان آن را دارم و پيش از آنكه امكان از دست برود استعفا دهم - از او بخواهم كه مرا معاف دارد . من گفتم : به خدا سوگند كه يك حرف از آن را به تو خبر نخواهم داد و عمر بن عبد العزيز خشمگين رفت .
رجاء مىگويد : سپس هشام بن عبد الملك مرا ديد و گفت : اى رجاء ! من براى تو از دير باز قائل به حرمت و دوستى بودهام و سپاسگزار هم خواهم بود كه مرا آگاه سازى آيا خلافت بر عهدهء من نهاده شده است ؟ اگر بر عهدهء من است بدانم و اگر به ديگرى واگذار شده است گفتگو كنم ، و كسى مانند من نبايد در بارهاش كوتاهى و از خلافت بر كنار ماند ، به
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 26
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٢٦