تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 142

مساهمون:

ص١٤٢
( 1 ) نقل كرد * او و ابن شهاب زهرى با يك ديگر طواف مىكرده‌اند و در همان حال الواح و صحيفه‌هايى همراه زهرى بوده است . گويد : پدرم مىگفت ما بر او مىخنديديم و زهرى مىگفت اگر اين احاديثى كه از مشرق رسيده است نمىبود كه آنها را نمىشناسيم و نادرست مىشمريم هرگز حديثى را كه خود اجازه‌اش را داده‌ام در كتاب نمىنوشتم . عفان ما را خبر داد و گفت بشر بن مفضل ، از گفتهء عبد الرحمان بن اسحاق ، از زهرى براى ما نقل كرد كه مىگفته است * هرگز چيزى بر حديثى نيفزودم و نكاستم و در هيچ حديثى شك نكردم جز يك حديث كه چون از دوستم پرسيدم معلوم شد همان گونه است كه من حفظ كرده‌ام . عبد العزيز بن عبد الله اويسى از ابراهيم بن سعد ، از پدرش ما را خبر داد كه مىگفته است * پس از رحلت حضرت ختمى مرتبت هيچ كس را نديده‌ام كه به اندازهء ابن شهاب زهرى حديث جمع كرده و فراهم آورده باشد . سفيان بن عيينة ما را خبر داد و گفت ابو بكر هذلى كه با حسن بصرى و ابن سيرين همنشينى كرده بود به من گفت * اين حديث را براى حديثى كه زهرى نقل كرده است براى من حفظ كن . ابو بكر هذلى در پى سخن خود افزود كه من هرگز كسى چون اين مرد يعنى زهرى نديده‌ام . مطّرف بن عبد الله يسارى ما را خبر داد و گفت از مالك بن انس شنيدم كه مىگفت * در مدينه جز يك فقيه و محدث را نديده و درك نكرده‌ام . پرسيدم او كيست ؟ گفت : زهرى . از گفتهء عبد الرزاق مرا خبر دادند كه مىگفته است معمر ، از صالح بن كيسان ما را خبر داد كه مىگفته است * من و زهرى با يك ديگر در طلب علم بوديم . گفتيم بايد سنن را بنويسيم . آنچه از پيامبر ( ص ) رسيده بود نوشتيم . زهرى گفت : اينك آنچه از اصحاب هم رسيده است بنويسيم كه در زمرهء سنن است . من گفتم : چنين نيست و نمىنويسيم و سنت هم نيست . گويد : زهرى نوشت و من ننوشتم او پيروز شد و من تباه شدم . گويد : يعقوب بن ابراهيم بن سعد ، از پدرش نقل مىكرد كه مىگفته است * ابن شهاب در دانش از ما پيشى نگرفت جز اينكه كسانى پيش ما مىآمدند او آماده مىشد و جامه‌اش را استوار مىبست و از هر چه مىخواست مىپرسيد و ما را نوجوانى و خامى از آن كار باز مىداشت .
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 142 | محمود مهدوى دامغانى / ابن سعد