تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 139

مساهمون:

ص١٣٩
( 1 ) بدون اجازهء من اين كار را انجام دهى ، مگر نمىتوانستى با من رايزنى كنى ؟ گفتم : به خدا سوگند گمانم اين بود كه ممكن است پس از اين ديگر پيش او برنگردم . قبيصه گفت : چرا چنين گمانى بردى ؟ پيش او بر خواهى گشت . اينك به خودم پيوسته باش ، يا گفت به خانه‌ام بيا . من پياده از پى مركوب او مىرفتم . مردم هم با او سخن مىگفتند تا هنگامى كه وارد خانه‌اش شد . اندكى گذشت ، خادمى با نامه كوچكى پيش من آمد . در آن نبشته بود اين حواله صد دينار است كه براى تو دستور پرداخت آن را داده‌ام و استرى كه بر آن سوار شوى و خدمتكارى كه همراه تو باشد و خدمت تو را عهده‌دار باشد و ده دست جامه . گويد : به فرستادهء قبيصه گفتم اينها را از چه كسى بايد بگيرم ؟ گفت : مگر نام كسى را كه بايد پيش او به روى و در اين رقعه نوشته است نمىبينى ؟ بر رقعه نگريستم و ديدم بر پشت آن نوشته است پيش فلان كس برو و از او بگير . از جاى آن مرد پرسيدم ، گفتند كارگزار قبيصه است . حواله را پيش او بردم ، گفت آرى و همان دم آنها را فراهم آورد و بدان سان كار مرا رو به راه و جبران كرد . فرداى آن روز در حالى كه سوار بر استرى كه از آن قبيصه بود شدم و پيش او رفتم . بر آن استر زين نهادند و كنار قبيصه حركت كردم . گفت فلان ساعت كنار در كاخ امير المؤمنين حاضر باش تا تو را پيش او ببرم . در ساعتى كه گفته بود حاضر شدم . قبيصه به من گفت : برحذر باش كه تو هيچ سخنى نگويى تا او آغاز به سخن كند و از تو بپرسد و من كار او را براى تو كفايت خواهم كرد . گويد : چون پيش عبد الملك رفتم به خلافت بر او سلام دادم . اشاره كرد بنشينم و چون نشستم عبد الملك آغاز به سخن كرد و دربارهء نسب قريش از من پرسيد و او خود در آن مسأله از من آگاه‌تر بود . زهرى مىگويد : آرزو مىكردم كه اين گفتگو قطع شود كه او در علم نسب بر من پيشى داشت . سپس به من گفت : همهء مقرريهاى اهل بيت تو را مقرر داشتم . عبد الملك به قبيصه نگريست و فرمان داد كه اين موضوع را در ديوان ثبت كند . آن گاه به من گفت : دوست دارى ديوان تو كجا باشد آيا اين جا و همراه امير المؤمنين ؟ يا آن را در شهر خودت دريافت خواهى كرد ؟ گفتم : اى امير المؤمنين من همراه تو خواهم بود هر گاه و هر كجا كه تو و افراد خاندانت بگيريد من هم خواهم گرفت . زهرى گويد : عبد الملك فرمان داد نام مرا ثبت كردند و رونوشتى از آن به ديوان مدينه فرستادند و چون ديوان اهل مدينه آماده پرداخت مىشد عبد الملك بن مروان و افراد خانواده‌اش مقررى خود را در شام دريافت مىكردند . گويد : من هم همان گونه انجام مىدادم . گاهى هم كه در مدينه بودم همان