تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 141

مساهمون:

ص١٤١
( 1 ) كشته شد سنگهاى بيت المقدس چه حالى داشت ؟ گويد : هيچ يك از آنان در اين باره چيزى نمىدانست . زهرى گفت : به من خبر رسيده است كه در آن روز هيچ سنگى را در بيت المقدس برنداشتند مگر اينكه زير آن خون تازه بود . زهرى از آن روز نامور شد . حجاج بن منهال از حماد بن سلمه ، از يحيى بن سعيد ، از زهرى ما را خبر داد كه مىگفته است * مردى به عمر بن خطاب گفت : چگونه مىتوانم در منزلت كسى قرار بگيرم كه در راه خدا از سرزنش سرزنش كننده بيم نداشته باشد ؟ عمر بن خطاب پاسخ داد يا بايد عهده‌دار كارى از كارهاى مردم شوى و در راه خدا از سرزنش نترسى يا از كار آنان بر كنار باشى و به خويشتن پردازى و امر به معروف و نهى از منكر كنى . يحيى بن سعيد مىگويد : زهرى اين حديث را براى عمر بن عبد العزيز گفته بود . عمر بن عبد العزيز براى مردم خطبه خواند و گفت : زهرى براى من چنين حديث كرد . محمد بن عمر واقدى از گفتهء محمد بن عبد الله ، از قول زهرى ما را خبر داد كه مىگفته است * هشام پسر خود مسلمة را كه كنيه‌اش ابو شاكر بود به سال يكصد و شانزده به اميرى حج گماشت و به زهرى فرمان داد همراه او به مكه رود و در قبال اين كار هفده هزار دينار از بدهى زهرى را به اموال الهى - زكات او را - از عهده او برداشت ! ! چون ابو شاكر به مدينه رسيد زهرى به او پيشنهاد كرد نسبت به مردم مدينه نيكى كند و ابو شاكر را بر اين كار تشويق كرد . او پانزده روز در مدينه ماند و خمس را بر اهل ديوان تقسيم كرد و كارهاى پسنديده انجام داد . زهرى به او دستور داد از محل مسجد ذو الحليفه محرم شود و همين كه ناقه‌اش از زمين برخاست تلبيه بگويد و محمد بن هشام بن اسماعيل مخزومى - حاكم مدينه - به ابو شاكر دستور داد از محل بيداء محرم شود . و ابو شاكر از بيداء محرم شد . هشام بن عبد الملك به سال يكصد و بيست و سه پسر ديگرش يزيد بن هشام بن عبد الملك را به اميرى حج گماشت و به زهرى فرمان داد با او حج گزارد . گويد عبد الرحمان بن مهدى ، از مالك بن انس ، از زهرى نقل مىكرد كه مىگفته است * ده سال با سعيد بن مسيب همنشينى كردم گويى فقط يك روز بود . عفان بن مسلم از حماد بن زيد ، از معمر ، از زهرى ما را خبر داد كه مىگفته است * شبى را با عمر بن عبد العزيز به گفتگو پرداختم و برايش حديث گفتم . گفت : آنچه امشب گفتى همه به گوشم رسيده بود و تو همه را حفظ دارى و من فراموشش كرده‌ام . واقدى از گفتهء عبد الرحمان بن ابى الزناد ما را خبر داد كه مىگفته است پدرم برايم
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 141 | محمود مهدوى دامغانى / ابن سعد