تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 138

مساهمون:

ص١٣٨
( 1 ) عبد الملك بن مروان دربارهء اين مسأله از او و از ما پرسيد و پاسخى نيافت . در اين هنگام قبيصه آمد . موضوع را به او گفتند . قبيصه دربارهء نسب من پرسيد كه گفتم از كدام خاندانم . آن گاه درباره سعيد بن مسيب و كسان ديگرى چون او از من پرسيد و او را خبر دادم . قبيصة گفت : من تو را پيش امير المؤمنين مىبرم . پس از آنكه نماز صبح را گزارد از مسجد بيرون آمد و من هم از پى او رفتم . قبيصه پيش عبد الملك رفت و من ساعتى بر در كاخ نشستم . چون آفتاب گسترده شد قبيصه بيرون آمد و پرسيد اين مرد قرشى اهل مدينه كجاست ؟ گفتم : منم ، و برخاستم و همراه او پيش عبد الملك رفتيم . زهرى مىگويد : پيش عبد الملك قرآنى بود كه آن را بسته بود و فرمان داد قرآن را بردارند . كسى جز قبيصة حضور نداشت . من بر او به خلافت سلام دادم . پرسيد كيستى ؟ گفتم : محمد بن مسلم بن عبيد الله بن عبد الله بن شهاب بن عبد الله بن حارث بن زهره . گفت : اى واى مردمى كه در فتنه‌ها وارد مىشوند و فريب مىخورند . گويد : مسلم بن عبيد الله - پدر زهرى - همراه زبير [ 1 ] بوده است . عبد الملك سپس از من پرسيد دربارهء كنيزان فرزنددار چه اطلاعى دارى ؟ به او خبر دادم و گفتم اين موضوع را سعيد بن مسيب براى من نقل كرد . عبد الملك پرسيد سعيد و احوال او چگونه است ؟ او را آگاه ساختم و گفتم ابو بكر بن عبد الرحمان بن هشام و عروة بن زبير و عبيد الله بن عبد الله بن عتيبة هم همين گونه مرا خبر داده‌اند . عبد الملك از حال آنان پرسيد و خبر دادم . آنگاه متن حديث عمر بن خطّاب را دربارهء كنيزان فرزنددار براى او خواندم . عبد الملك به قبيصة بن ذؤيب نگريست و گفت : بايد اين حكم را همه جا به صورت مكتوب فرستاد . زهرى مىگويد : با خود گفتم هيچ‌گاه عبد الملك را به تنهايى و خلوت مانند اين ساعت نخواهم يافت و شايد از اين پس پيش او نيايم و مرا بار ندهند ، بدين سبب گفتم : اگر امير المؤمنين مصلحت بداند پيوند خويشاوندى مرا رعايت و مقررى اهل بيت مرا در باره‌ام برقرار فرمايد كه من مردى بريده از ديوانم - نامم در ديوان ثبت نيست . عبد الملك گفت : اينك هنگام اين سخن نيست برو پى كار خود باش . من در حالى كه از همه چيز نوميد بودم بيرون آمدم و به خدا سوگند كه سخت بينوا و نيازمند بودم . همان جا نشستم تا قبيصه بيرون آمد . او به من نگريست و مرا سرزنش كرد و گفت : چه چيزى تو را بر اين كار واداشت كه
هامش
[ 1 ] . ظاهرا عبد الله بن زبير صحيح است كه عبد الملك چندى با او در جنگ بوده است .