( 1 ) گفت : زنانت را بر تو حقى است . عمر گفت : براى مردى كه كار امت محمد ( ص ) بر گردن اوست و خداوند به روز رستخيز از او دربارهء آن كار خواهد پرسيد انجام آن كارها چگونه ممكن خواهد بود .
احمد بن ابى اسحاق ما را خبر داد و گفت عمر بن حفص ، از قول پير مردى براى ما نقل كرد كه مىگفته است * هنگامى كه عمر بن عبد العزيز در دابق به خلافت رسيد ، شبى همراه پاسدارى از خانه بيرون آمد و به مسجد رفت . در تاريكى از كنار مرد خفتهاى گذر كرد و پايش بر او خورد و درافتاد . مرد سر خود را بلند كرد و به عمر گفت : مگر ديوانهاى ؟
عمر گفت : نه . پاسدار عمر آهنگ آزار مرد كرد ، عمر گفت : بر جاى باش و آرام بگير او از من پرسيد ديوانهاى ، گفتم نه .
احمد بن ابى اسحاق از گفتهء سفيان ما را خبر داد كه مىگفته است * مردى به عمر بن عبد العزيز گفت : اى كاش براى ما آسوده مىبودى . عمر گفت : آسودگى كجاست ؟ آسودگى رفت و آسايشى جز در پيشگاه خدا نخواهد بود .
احمد بن ابى اسحاق از گفتهء سفيان ما را خبر داد كه عمر بن عبد العزيز مىگفته است * مرا آسوده بگذاريد كه مرا كار و گرفتاريهاى فراوان است .
احمد بن عبد الله بن يونس ما را خبر داد و گفت فضيل عموى سرّى بن يحيى ما را خبر داد كه * عمر بن عبد العزيز نخست ستايش خدا را بر زبان آورد و عقده در گلويش گير كرد ، سپس گفت : اى مردم كار رستخيز خود را سامان دهيد تا كار دنياى شما سامان پذيرد و نهان و انديشه خود را نيكو سازيد تا آشكار شما نيكو گردد . به خدا سوگند بندهاى كه همه نياكان او تا آدم درگذشته و در خاك خفتهاند خود در مرگ ريشه دارد .
احمد بن ابى اسحاق از ابو محمد ، از مطّرف بن مازن ما را خبر داد كه مىگفته است رياح بن زيد براى ما نقل كرد كه * عمر بن عبد العزيز براى عروه نوشت : چرا در پاسخ نامههاى من نامهنگارى مىكنى . هر حقى را كه مىنويسم اجرا كن كه براى مرگ موعد معلومى نيست كه آن را بشناسيم .
احمد بن اسحاق از عبد الله بن خراش كه برادر عوام بن حوشب است از گفتهء برادر ديگرشان مزيد براى ما نقل كرد كه مىگفته است * هيچ كس را ترسانتر از حسن بصرى و عمر بن عبد العزيز نديدهام ، گويى كه آتش دوزخ فقط براى آن دو آفريده شده است .
احمد بن ابى اسحاق براى ما از هشام بن مفضّل نقل كرد كه مىگفته است اشعث ، از
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 94
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٩٤