تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 93

مساهمون:

ص٩٣
( 1 ) بهتر از اوست بگمار و دربارهء امانت و پارسايى مبالغه كن . احمد بن ابى اسحاق از على بن حسين بن شقيق ما را خبر داد كه مىگفته است عبد الله بن مبارك ، از ابى المنيب ، از حسن بن ابى العمرطة براى ما نقل كرد كه مىگفته است * عمر بن عبد العزيز را پيش از آنكه خليفه شود ديدم چنان بود كه سلامت و نيكى را در چهره‌اش مىديدى و چون به خلافت رسيد ميان ديدگانش مرگ را ديدم . احمد بن ابى اسحاق از عبد الرحمان بن مهدى ، از مالك بن انس ما را خبر داد كه مىگفته است * هنگامى كه عمر بن عبد العزيز از مدينه بيرون مىرفت به مزاحم - پرده‌دار خود - گفت : آيا بيم ندارى ما از كسانى باشيم كه مدينه بر ما خشم گرفته باشد . عتّاب بن زياد از عبد الله بن مبارك ما را خبر داد و گفت ابو الصباح ، از قول سهل بن صدقه بردهء آزاد كرده و وابستهء عمر بن عبد العزيز مرا خبر داد و گفت يكى از ويژگان عمر بن عبد العزيز براى ما نقل كرد كه * چون خلافت به عمر بن عبد العزيز رسيد در خانه‌اش صداى گريه‌هاى بلند شنيدند و از سبب آن پرسيدند . گفته شد عمر بن عبد العزيز كنيزكان خود را مختار كرده و گفته است كه كارى مرا رسيد كه مرا از شما باز مىدارد . هر كه دوست مىدارد آزادش كنم هم اكنون آزادش مىسازم و هر كه را پيش خود باقى بدارم چيزى از من براى او نخواهد بود و آنان از نوميدى آن چنان گريستند . عتاب بن زياد از عبد الله بن مبارك ، از ابراهيم بن نشيط ما را خبر داد كه مىگفته است سليمان بن حميد يزنى ، از ابو عبيدة بن عقبة بن نافع قرشى براى ما نقل كرد كه مىگفته است * پيش فاطمه دختر عبد الملك ( همسر عمر بن عبد العزيز ) رفته و به او گفته است آيا دربارهء عمر بن عبد العزيز خبرى به من نمىدهى ؟ فاطمه در پاسخ گفته است : از هنگامى كه به خلافت رسيده است من نمىدانم كه او غسل جنابت كرده باشد ، نه در بيدارى و نه در خواب نياز به غسل جنابت پيدا نكرده است تا هنگامى كه درگذشت . احمد بن ابى اسحاق از محمد بن عيسى ، از ابو الحّوارى ما را خبر داد كه مىگفته است هشام براى ما نقل كرد كه * فاطمه دختر عبد الملك به مردى از فقيهان پيام داد كه امير المؤمنين كارى مىكند كه بيم دارم از عهده پاسخگويى آن برنيايد . مرد فقيه پرسيد چه كار مىكند ؟ گفت : از هنگامى كه به خلافت رسيده است وظايف خود را نسبت به زنانش انجام نمىدهد . آن مرد به ديدار عمر رفت و گفت : اى امير المؤمنين خبرى به من رسيده كه بيم دارم در خور و شايسته تو نباشد و از عهده پاسخ آن برنيايى . عمر پرسيد چه كارى ؟