تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 86

مساهمون:

ص٨٦
( 1 ) خواست و گفت بنويس و من چنين نوشتم : « بسم الله الرحمان الرحيم ، براى بنده خدا عمر امير مؤمنان ، از فاطمه دختر حسين ، سلام بر تو باد من همراه تو خدايى را كه پروردگارى جز او وجود ندارد مىستايم ، اما بعد خداوند امير مؤمنان را همچنين به صلاح بدارد و او را بر ولايتى كه بر او ارزانى داشته يارى بدهد و دين او را براى او محفوظ بدارد . امير مؤمنان براى ابو بكر بن حزم نوشت كه بخشى از اموال كتيبه را ميان ما تقسيم كند ، آرى كه امير مؤمنان خواست همان كارى را انجام دهد كه پيش از او پيشوايان راه يافته و سعادتمند انجام مىدادند ، آن مال رسيد و ميان ما تقسيم شد خداوند پيوند مهر به امير المؤمنين ارزانى دارد و بهترين پاداشى كه به واليان مىدهد به او عنايت كند . آرى كه بر ما ستم شده بود و نيازمند آن بوديم كه ميان ما به حق رفتار شود . اى امير مؤمنان به خدا سوگند مىخورم كسانى از خاندان رسول خدا ( ص ) كه خدمتكار نداشتند بدين گونه توانستند خدمتكار براى خود فراهم سازند و برهنگان جامه‌دار شدند و آنان كه چيزى براى انفاق نداشتند توانستند انفاق كنند . فاطمه نامه را با فرستاده‌اى پيش عمر بن عبد العزيز فرستاد . فرستاده‌اش مرا گفت كه چون پيش عمر بن عبد العزيز رفتم و نامه فاطمه را خواند سپاس و ستايش خدا را به جا آورد و فرمان داد ده دينار به من پاداش دادند و پانصد دينار براى فاطمه فرستاد و گفت : از اين مبلغ براى آنچه تو را به كار آيد كمك بگير . نامه‌اى هم براى فاطمه نوشت و در آن متذكر فضيلت او و فضيلت خانواده‌اش شد و آنچه را خداوند براى آنان واجب فرموده است بازگو كرد . گويد : من آن مال را براى فاطمه آوردم . محمد بن عمر واقدى ما را خبر داد و گفت سعيد بن محمد ، از جعفر بن محمد ( ع ) براى ما نقل كرد كه مىگفته است * عمر بن عبد العزيز سهم خويشاوندان - از خمس - را ميان آنان تقسيم كرده است يعنى ميان اعقاب عبد المطلب ، و به زنانى كه از غير خاندان عبد المطلب به همسرى مردان آن خاندان در آمده بودند چيزى نداده است ولى زنهايى را كه از خاندان عبد المطلب بوده‌اند داده است و غير از همان خاندان به ديگران نرسيده است . محمد بن عمر واقدى ما را خبر داد و گفت اسماعيل بن عبد الملك ، از يحيى بن شبل براى ما نقل كرد كه مىگفته است * همراه على بن عبد الله بن عباس و ابو جعفر بن على - حضرت باقر - نشسته بودم كسى آمد و شروع به بدگويى از عمر بن عبد العزيز كرد . هر دو او را از آن كار نهى كردند و گفتند : از روزگار معاوية تا كنون خمسى ميان ما تقسيم نشده بود ، و