( 1 ) مىپرسيدند اين بندهء صالح خدا كيست كه به زمامدارى مردم رسيده است ؟ به آنان گفته شد :
از كجا دانستيد كه بندهء صالح است ؟ گفتند : هر گاه خليفه دادگرى بر مردم گماشته مىشود گرگها از تعرض به گوسپندان ما باز مىايستند .
احمد بن ابى اسحاق از حماد بن زيد ما را خبر داد كه مىگفته است موسى بن اعين كه چوپان محمد بن ابى عيينه بود براى من نقل كرد كه * به هنگام خلافت عمر بن عبد العزيز در كرمان گوسپندچرانى مىكرديم ، گوسپندان و گرگان و ديگر جانوران وحشى در يك مرتع بودند . شبى ناگاه گرگ به گوسپندى حمله كرد . گفتيم چنين مىبينم كه آن مرد صالح نابود شده است . حماد مىافزايد كه همان چوپان يا كس ديگرى براى من نقل كرد كه نگريستند و حساب كردند معلوم شد عمر بن عبد العزيز همان شب درگذشته است .
احمد بن ابى اسحاق ما را خبر داد و گفت محمد بن عيسى ، از ابراهيم بن بكّار كه از مردم رقه است براى ما نقل كرد كه يونس بن ابى شبيب برايم گفت * پيش از اينكه عمر بن عبد العزيز به خلافت برسد او را در حال طواف بر گرد كعبه ديدم ، گره لنگ كمرش در چين و شكن شكمش نهان شده بود . پس از اينكه به خلافت رسيد او را چنان ديدم كه اگر مىخواستم دندههايش را بدون دست زدن به آن بشمارم مىتوانستم - نشان دهنده شدت لاغرى او .
همين احمد بن ابى اسحاق با همين اسناد ما را خبر داد كه يونس مىگفته است * در يكى از اعياد حضور داشتم . نخست اشراف مردم آمدند و گرداگرد منبر نشستند و ميان آنان و مردم فاصله بود ، همين كه عمر بن عبد العزيز آمد به منبر رفت و سلام داد و چون آن فاصله را ديد به مردم اشاره كرد كه جلو بيايد آنان جلو آمدند و با اشراف كنار هم نشستند .
احمد بن ابى اسحاق از حماد بن زيد ، از ابو هاشم صاحب الرمّان [ 1 ] ما را خبر داد كه مىگفته است * مردى پيش عمر بن عبد العزيز آمد و گفت : در خواب چنان ديدم كه بنى هاشم از نيازمندى به پيامبر ( ص ) شكايت مىكنند و آن حضرت به ايشان فرمود پس عمر بن عبد العزيز كجا و چه كاره است ؟
مالك بن اسماعيل ما را خبر داد و گفت از جويرية بن اسماء شنيدم كه مىگفت خود شنيدم كه * فاطمه دختر على بن ابى طالب ( ع ) از عمر بن عبد العزيز ياد كرد و بسيار بر او
هامش
[ 1 ] . ظاهرا انار فروش بوده يا انارستانى داشته است .