تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 81

مساهمون:

ص٨١
( 1 ) سرنوشت و تقدير آنچه را كه اينان يعنى غيلان [ 1 ] و يارانش مىگويند نگويى . عبد العزيز بن عبد الله اويسى ما را خبر داد و گفت ابن لهيعه مرا گفت ، از ربيع بن سبرة شنيدم كه مىگويد * عمر بن عبد العزيز به كارگزار خود نوشت كه براى فراهم ساختن مرهم پادزهر نبايد جز سر مارى كه آن را به روش شرعى كشته باشند به كار برى . [ 2 ] احمد بن ازرقى ما را خبر داد و گفت عبد الرحمان بن حسن بن قاسم ازرقى كه دايى او جراح بن عبد الله حكمى بود ، از گفتهء پدرش براى ما نقل كرد كه * پيش عمر بن عبد العزيز بودم و تنى چند از قريش به داورى آمده بودند و عمر ميان ايشان داورى كرد . كسى كه به زيان او داورى شده بود به عمر بن عبد العزيز گفت : خدايت به صلاح دارد مرا دليلى است كه اينك در دسترس نيست . عمر گفت : من داورى را پس از ديدن حق به تأخير نمىاندازم . اينك تو برو اگر دليلى و حقى كه از دليل و حق آنان روشن‌تر باشد بياورى من نخستين كسى هستم كه حكم و داورى خود را مىشكنم . احمد بن محمد بن وليد ما را خبر داد و گفت عبد الرحمان بن حسن ، از پدرش براى ما نقل كرد كه * عمر بن عبد العزيز به هنگام خلافت خود براى جراح بن عبد الله حكمى كه كارگزار او در خراسان بود فرمانى نوشت كه اهل جزيه را به اسلام فرا خواند و اگر مسلمان شدند اسلام ايشان را بپذيرد و پرداخت جزيه را از ايشان بردارد و آنچه براى مسلمانان و بر عهده آنان است براى ايشان هم باشد . مردى از اشراف خراسان به عمر بن عبد العزيز گفت : به خدا سوگند چيزى كه آنان را به ظاهر وادار به اسلام مىكند اين است كه پرداخت جزيه را از ايشان بردارى و آنان را با فرمان ختنه كردن بيازماى - خود را ختنه نخواهند كرد . عمر بن عبد العزيز گفت : من آنان را به بهانه ختنه از اسلام باز دارم ، آنان اگر اسلام آورند و اسلامشان پسنديده و صحيح شود براى پاك شدن شتابان خواهند بود . بدين گونه به دست او حدود چهار هزار نفر مسلمان شدند . احمد بن ابى اسحاق عبدى از سيّار ، از جعفر ، از مالك بن دينار ما را خبر داد كه * چون عمر بن عبد العزيز بر كار مردم گماشته و خليفه شد شبانان دامنه‌ها و فراز كوهها
هامش
[ 1 ] . غيلان دمشقى ، از سران فرقه قدريه است كه شاخه‌اى از آنان به غيلانيه مشهور شده‌اند . او به فتواى اوزاعى اعدام شد و پيكرش در دمشق به دار آويخته شد و سال مرگش به تحقيق روشن نيست . به الاعلام ، ج 5 ، ص 320 مراجعه شود . [ 2 ] . به خاطرم مانده است كه در شهر مشهد براى ساختن مرهم ، عقرب يا مار را زنده مىگرفتند و ميان روغن سرد كنجد در شيشه‌هاى سربسته مىانداختند . حيوان پس از يكى دو روز كه از خشم تمام زهر خود را در روغن ريخته بود ، مىمرد .