-
اصالة عدم التقدير
در پاره از جملات وضعيت به گونهايى است كه لازم است لفظى را در تقدير بگيريم تا معناى جمله صحيح باشد مثلا در آيه شريفه
وَ سْئَلِ الْقَرْيَةَ الَّتِي كُنَّا فِيها
[ يعنى سؤال كن از روستايى كه ما در آن بوديم ] عقلا لازم است كه ما يك كلمهاى را مانند لفظ اهل در تقدير بگيريم تا معناى آيه روشن شود پس مراد آن است كه از اهل روستا سؤال كن چرا كه از خود روستا كه عبارت است از مجموعه خانهها و چند كوچه و . . . نمىشود چيزى را پرسيد .
اما در بعضى از موارد ، ممكن است شكل جمله به گونهايى باشد كه در تقدير گرفتن يك كلمه ممكن است اما اگر هم لفظى را در تقدير نگيريم باز هم معناى كلام قابل توجيه بوده و صحيح است . حال اگر شك كنيم كه آيا گوينده معناى ظاهرى كلام را اراده كرده يا اينكه چيزى را در تقدير فرض كرده است ، كه در اينجا ما كلام او را حمل بر معناى ظاهريش كرده و اصل را بر عدم تقدير مىگذاريم چرا كه جواز تقدير گرفتن يك لفظ ، نيازمند دليل است كه در فرض ما چنين دليلى وجود نداشته است .
مثلا قرآن كريم از فرعون نقل مىكند كه او ادعاى خدايى داشته و گفته است :
أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلى .
حال ممكن است كه ما كلمه « عبد » را در جمله مذكور در تقدير بگيريم و بگوييم كه شايد مراد فرعون اين بوده كه خواسته بگويد انا عبد ربكم الاعلى . اما چون دليلى بر اين تقدير گرفتن وجود ندارد ما اصالت عدم تقدير را اجرا كرده و مىگوييم اصل آن است