2 - بايد آن تلازمى كه بين شرط و جزاء هست از نوع ملازمه علت و معلولى باشد يعنى بايد ثابت شود كه شرط ، علت تحقق جزاء مىباشد .
بنابراين اگر بين دو موردى كه با هم تلازم دارند رابطه علىّ و معلولى برقرار نباشد آنها نيز داراى مفهوم نخواهند بود مانند اينكه ما مىگوييم :
هرگاه روز كوتاه باشد شب بلند و طولانى است [ مانند زمستان ] و هرگاه شب كوتاه باشد روز بلند و طولانى است [ مانند تابستان ] . كه در اين دو مورد كوتاهى و بلندى شب و روز با يكديگر تلازم دارند اما يكى از آنها معلول ديگرى نيست بلكه هر دو معلول شىء سومى كه تغيير فصول است مىباشند .
3 - بايد رابطه عليتى كه بين شرط و جزاء وجود دارد از نوع علت منحصره باشد . توضيح مطلب آن است كه در فلسفه براى علت تقسيماتى را ذكر كردهاند كه يكى از آنها علت منحصره و علت غير منحصره است و علت تامه و ناقصه است .
علت تامه آن علتى است كه به تنهايى معلول را بوجود مىآورد مانند آتش كه علت تامه براى سوزاندن چوب است اما علت ناقصه به تنهايى موجب پديد آمدن معلول نمىشود بلكه بعنوان جزئى از علت مطرح است مثلا تحقق و بوجود آمدن يخ معلول دو چيز است 1 - آب 2 - سرما .
بهطورىكه اگر آب و سرما با هم اجتماع كنند يخ كه معلول آنها است محقق مىشود اما آب به تنهايى يا سرما به تنهايى جزئى از علت بوده و هركدام از آنها علت ناقصه براى بوجود آمدن يخ مىباشند .
اما علت منحصره در جايى است كه معلولى تنها يك علت داشته باشد يعنى بجز آن علت ، علت ديگرى براى بوجود آمدن آن معلول وجود
الموجز في أصول الفقه ( فارسى ) — صفحة 348
مساهمون: الشيخ جعفر السبحاني
ص٣٤٨