يكديگر جدا باشند و بلكه از بين رفتن شرط مستلزم از بين رفتن موضوع مىباشد پس اينها از محل بحث اصوليين خارج هستند كقوله ان رزقت ولدا فاختنه مانند اين جمله كه مىگويد : اگر داراى فرزند پسرى شدى او را ختنه كن فهذه القضايا فاقدة للمفهوم فان الرزق هنا ليس شيئا زائدا على نفس الولد پس اينگونه قضايا داراى مفهوم نيستند زيرا رزق در اينجا چيزى جداى از خود فرزند نيست .
* * * * حال وارد اصل بحث شده و مىگوييم : بطور كلى جملات شرطيه تنها در صورتى دلالت بر مفهوم دارند كه سه چيز ثابت شود و اگر حتى يكى از اين موارد سهگانهاى را كه ذكر خواهيم كرد ثابت نشود در آن صورت جمله شرطيه مفهوم نخواهد داشت .
آن سه امر عبارتند از :
1 - بايد بين شرط و جزاء ملازمه باشد بهطورىكه هرگاه شرط محقق شود جزاء نيز محقق گردد و بالعكس . و در نتيجه در قضاياى اتفاقيهاى كه ملازمهاى وجود ندارد مفهوم هم وجود ندارد مثلا وقتى گفته مىشود :
« كلما كان الانسان ناطقا فالحمار ناهق » يعنى هرگاه انسان حرف مىزند الاغ هم ارار مىكند ! كه البته بين تكلم انسان با صداى الاغ تلازمى وجود ندارد بلكه از باب تصادف ممكن است در يك موردى چنين چيزى اتفاق افتاده باشد .
الموجز في أصول الفقه ( فارسى ) — صفحة 347
مساهمون: الشيخ جعفر السبحاني
ص٣٤٧