تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 87

مساهمون:

ص٨٧
( 1 ) مىسازيد ، آرى سوگند به جان خودم كه مادرى پارسا و گرامى و پاك دامن است ، او چنان كسى است كه هيچ كس به فضيلت او نمىرسد ، دختر پيامبر و گزيده‌تر كسى است كه مىدانند ، درست است كه فضيلت او براى شما برترين فضيلت است ولى براى افراد ديگر قوم شما هم در فضيلت او بهره‌اى است ، من به خوبى مىدانم يا گمانى نزديك به علم دارم و گاهى گمان راست و منظّم است كه به زودى چيزى را كه مدعى آن هستيد شما را رها مىكند آن هم به صورت كشتگانى كه عقابها و كركسها به شما هديه خواهند داد ، اى قوم ما ! اينك كه جنگ آرام گرفته است آن را بر ميفروزيد ، چنگ به ريسمانهاى آشتى زنيد و به صلح پناه بريد ، جنگ اقوامى را كه پيش از شما بوده‌اند فريفته و ملتهايى را نابود ساخته است ، نسبت به قوم خود انصاف دهيد و با گردنكشى خود را به هلاك ميفكنيد چه بسيار گردنكشان كه پايشان لغزيده است » . [ 1 ] گويد : عبد الله بن عباس براى يزيد نوشت كه من اميدوارم بيرون رفتن حسين براى كارى نباشد كه تو را ناخوش آيد ، و من خيرخواهى و نصيحت به او را در مورد چيزى كه به يارى خداوند مايه الفت و خاموشى خشم و آتش باشد رها نخواهم كرد . عبد الله بن عباس پيش حسين رفت و فراوان با او سخن گفت كه تو را به خدا سوگند مىدهم مبادا فردا با حال تباه خود را به هلاكت اندازى . به عراق مرو و اگر ناچار اين كار را مىكنى ، اينك همين جا باش تا موسم حج بگذرد و مردم را ببينى و بدانى با چه قصدى به ديار خود بر مىگردند ، و آن گاه تصميم بگيرى . اين گفتگو در روزهاى نخست دهه اول ذى حجه سال شصت بود . حسين ( ع ) چيزى جز رفتن به عراق را نپذيرفت . ابن عباس به او
هامش
[ 1 ] .يا ايّها الراكب الغادى مطيته * على عذافرة فى سيرها قحم ابلغ قريشا على ناى المزار بها * بينى و بين حسين الله و الرحم و موقف بفناء البيت انشده * عهد الإله و ما توفى به الذمم عنيتم قومكم فخرا بامّكم * امّ لعمرى حصان عفّة كرم هى الّتى لا يدانى فضلها احد * بنت الرسول و خير الناس قد عملوا و فضلها لكم فضل و غيركم * من قومكم لهم فى فضلها قسم انّى لَاعلم او ظنّا كعالمه * و الظّن يصدق احيانا فينتظم ان سوف يترككم ما تدعون بها * قتلى تهاداكم العقبان و الرخم يا قومنا لا تشبّوا الحرب اذ سكنت * و مسّكوا بحبال السلم و اعتصموا قد عزّت الحرب من قد كان قبلكم * من القرون و قد بادت بها الامم فانصفوا قومكم لا تهلكوا بذخا * فربّ ذى بذخ زلّت به القدم