تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 31

مساهمون:

ص٣١
( 1 ) او راضى شود راضى شوند . محمد بن عبيد از صدقة بن مثنى ، از پدر بزرگش رياح بن حارث به ما خبر داد كه مىگفته است * پس از رحلت على ( ع ) حسن بن على براى سخنرانى برخاست و پس از ستايش و نيايش پروردگار چنين گفت : هر آنچه آمدنى است نزديك است ، و فرمان خدا صورت مىگيرد هر چند مردم خوش نداشته باشند . به خدا سوگند دوست نمىدارم كه چيزى از كار و فرمانروايى بر شما امت محمد ( ص ) را هر چند به اندازهء بخشى از دانهء خشخاش باشد بر عهده بگيرم كه در آن به اندازهء خون گرفتن ، خونى به زمين ريخته شود . آنچه را كه به من زيان مىرساند از آنچه سود مىرساند به خوبى دانسته‌ام ، پى كار خود برويد . [ 1 ] يزيد بن هارون از عوّام بن حوشب ، از هلال بن يساف براى ما نقل كرد كه مىگفته است * خود شنيدم حسن بن على در حالى كه سخنرانى مىكرد چنين مىگفت : اى مردم كوفه ! دربارهء ما از خدا بترسيد كه ما از سويى فرمانروايان شما و از ديگر سو ميهمانان شماييم . وانگهى ما افراد خاندانى هستيم كه خداوند فرموده است : « اى اهل بيت ، جز اين نيست كه خداى اراده كرده است تا پليدى را از شما بزدايد و پاكتان كند پاك كردنى » . [ 2 ] گويد : هرگز روزى را كه بيش از آن گريهء كننده باشد ، نديده‌ام . [ 3 ] ابو داود سليمان طيالسى از شعبة ، از يزيد بن خمير ، از عبد الرحمان بن جبير بن نفير حضرمى ، از گفتهء پدرش به ما خبر داد كه مىگفته است * به حسن بن على ( ع ) گفتم : مردم چنين مىپندارند كه تو آهنگ خلافت دارى ؟ فرمود : سران عرب همگان در اختيارم بودند كه با هر كس جنگ كنم جنگ كنند و با هر كس آشتى كنم آشتى كنند ، من به پاس خدا و براى خشنودى او خلافت را رها كردم . اينك به يارى بزهاى حجاز فتنه انگيزى كنم ؟ ! [ 4 ] ابو عبيد از مجالد ، از شعبى و از يونس بن ابى اسحاق ، از پدرش و از ابو السفر و كسان ديگر براى ما نقل كرد كه همگى مىگفته‌اند * پس از اينكه مردم عراق بعد از رحلت
هامش
[ 1 ] . احمد حنبل به شماره 17 در فضائل و ابن عساكر به شماره 313 با اندك تفاوتى آورده‌اند . [ 2 ] . آيه 33 ، از سوره سى و سوم - احزاب . [ 3 ] . ابن عساكر به شماره 307 و ذهبى سير اعلام النبلاء ، ج 3 ، ص 180 آورده‌اند . [ 4 ] . مردم چنان از يارى دادن آل محمد ( ص ) خوددارى كردند كه امير المؤمنين على ( ع ) نتوانست آنان را به جنگ معاويه ببرد ، تا چه رسد به حضرت مجتبى ( ع ) كه خواسته‌اند با اين سخن خويش تهمتى را كه مىزدند پاسخ دهند . اين گفتگو را ابن عساكر به شماره 331 و حاكم نيشابورى در مستدرك ، ج 3 ، ص 170 و ابو نعيم اصفهانى در حلية الاولياء ، ص 37 و ابن حجر در تهذيب التهذيب ، ج 2 ، ص 300 و ديگران آورده‌اند .