تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 246

مساهمون:

ص٢٤٦
( 1 ) ابو بكر از پيش او بيرون آمد ، هشام كسى را پيش ابو بكر فرستاد و گفت : آيا نسبت به گذشته و از آن گاه كه او را تازيانه زده‌ايم نرم‌تر شده است ؟ ابو بكر گفت : به خدا سوگند از آن هنگام كه با او چنان كرده‌اى زبانش بر تو تيزتر شده است ، از اين مرد دست بردار . در اين هنگام نامه‌يى از عبد الملك بن مروان براى هشام رسيد كه او را دربارهء تازيانه زدند به سعيد سرزنش كرده و نوشته بود تو را چه زيانى داشت كه سعيد را آزاد مىگذاشتى و رها مىكردى و آنچه گفته است ناديده مىگرفتى و زير پا مىنهادى . هشام بن اسماعيل از آنچه نسبت به سعيد كرده بود پشيمان شد و او را آزاد كرد . محمد بن عمر واقدى از اسلم پدر اميه وابسته و بردهء آزاد كردهء بنى مخزوم كه مردى مورد اعتماد است نقل مىكند كه مىگفته است * هنگامى كه سعيد بن مسيب زندانى شده بود ، دخترش خوراك فراوانى تهيه كرده و براى او فرستاد . چون آن را پيش سعيد آوردند مرا فراخواند و گفت : پيش دخترم برو و به او بگو كه ديگر اين كار را انجام ندهى كه اين كار همان چيزى است كه هشام بن اسماعيل مىخواهد . او آرزو مىكند كه اموال من از ميان برود و به آنچه در دست ايشان است نيازمند شوم و من نمىدانم تا چه هنگام زندانى خواهم بود . توجه داشته باش همان مقدار غذايى كه در خانه مىخوردم براى من بفرست و دخترش همان را براى او مىفرستاد و او همواره روزه مىداشت . عفان بن مسلم و عمرو بن عاصم كلابى هر دو از سلّام بن مسكين ، از عمران بن عبد الله خزاعى نقل مىكنند كه مىگفته است * براى من اين چنين ثابت شده است كه جان سعيد بن مسيب در نظر خودش براى رضاى خداوند از جان مگسى كم ارزش‌تر است . عبد الله بن جعفر رقى از ابو المليح نقل مىكند كه تنى چند براى من نقل كردند كه * عبد الملك بن مروان ، سعيد بن مسيب را پنجاه تازيانه زد و او را در سنگلاخ مدينه برپا داشت و شلواركى مويين و تنگ بر او پوشاند . گويد ، سعيد مىگفته است : همانا به خدا سوگند اگر مىدانستم كه آنان فقط مرا تازيانه مىزنند هرگز اين شلوارك را نمىپوشيدم . همانا بيم آن داشتم كه بكشندم و با خود گفتم شلوارك براى پوشيده ماندن بهتر از جامهء ديگر است . واقدى مىگويد : معنى اين حديث آن است كه او را در دورهء حكومت عبد الملك بن مروان زده‌اند . قبيصه بن عقبه از سفيان ، از قول مردى از خاندان عمر نقل مىكند كه مىگفته است * به سعيد بن مسيب گفتند : بر بنى اميه نفرين كن . سعيد گفت : پروردگارا دين خود را عزت