( 1 ) بيرون آمد ، در آن هنگام سعيد بن مسيب در حلقهيى از مردم نشسته بود . حاجب جايى ايستاد كه سعيد او را ببيند و به او با چشم و انگشت خود اشاره كرد تا بيايد و رفت . سعيد از جاى خود حركت نكرد و از پى او نرفت . حاجب با خود گفت چنين مىبينم كه زيركى مىكند . نزديك سعيد آمد و دوباره با چشم و دست به او اشاره كرد و گفت : مگر مرا نديدى كه به تو اشاره مىكنم ؟ سعيد پرسيد چه مىخواهى ؟ گفت : امير المؤمنين از خواب نيمروزى بىخواب شده است و به من گفت : بنگر آيا در مسجد كسى از محدثان من هست يا نه . اينك فرمان امير المؤمنين را بپذير و به حضورش بيا . سعيد گفت : مگر تو را پيش من فرستاده است ؟
گفت : نه ، ولى به من گفت برو ببين آيا كسى از محدثان ما را از مردم مدينه مىبينى و من هيچ كس را آمادهتر از تو نديدم . سعيد گفت : برو و بگو كه من از محدثان او نيستم . حاجب از مسجد بيرون رفت و با خود مىگفت گمانم اين است كه اين پيرمرد ديوانه است . پيش عبد الملك برگشت و گفت : در مسجد كسى جز پيرمردى را نديدم . نخست به او اشاره كردم برنخاست . گفتم : امير المؤمنين گفته است بنگر آيا در مسجد كسى از محدثان مرا مىبينى .
گفت : من از محدثان امير المؤمنين نيستم و اين را به او بگو . عبد الملك گفت : او سعيد بن مسيب است رهايش كن .
احمد بن عبد الله بن يونس از داود بن عبد الرحمان ، از ابو بكر بن عبد الله نقل مىكند كه مىگفته است * چون از سعيد بن مسيب دربارهء اين قوم ( بنى اميه و بنى مروان ) مىپرسيدند ، مىگفت : دربارهء آنان همان را مىگويم كه پروردگارم بر زبانم نهاده است :
« پروردگارا ما و برادران ما را بيامرز » و سپس تا آخر آيه را تلاوت مىكرد . [ 1 ]
موسى بن اسماعيل از عبد الواحد بن زياد ، از عثمان بن حكيم نقل مىكند كه مىگفته است * سى سال است ميان خانوادهء خود بانگ اذان نشنيدهام .
انس بن عياض پدر ضمرة ليثى از عبد الرحمان بن حرمله ، از سعيد بن مسيب نقل مىكند كه مىگفته است * چهل سال است كه مردم را در حالى كه از نماز برگردند نديدهام .
عمرو بن عاصم كلابى از سلام بن مسكين ، از عمران بن عبد الله ، از سعيد بن مسيب نقل مىكند كه مىگفته است * چهل سال است كه از هيچ نماز جماعتى عقب نمانده است و به پشت سر مردم نظر نيفكنده است ، عمران مىگويد : با آنكه سعيد بن مسيب در بازار فراوان
هامش
[ 1 ] . ظاهراً مقصود آيه دهم ، سوره پنجاه و نهم - حشر - است .