تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 248

مساهمون:

ص٢٤٨
( 1 ) عبد الله بن طلحة بن خلف خزاعى نقل مىكنند كه مىگفته است * عبد الملك بن مروان حج گزارد . چون به مدينه آمد بر در مسجد ايستاد و مردى را فرستاد كه سعيد بن مسيب را به حضورش فراخواند بدون اينكه او را از جاى بجنباند . فرستاده پيش سعيد آمد و گفت : امير المؤمنين بر در مسجد ايستاده و مىخواهد با تو سخن گويد . گفت : امير المؤمنين را با من كار و نيازى نيست و مرا هم با او نيازى نيست و بر فرض كه او حاجتى داشته باشد ، برآورده نمىشود . فرستاده برگشت و به عبد الملك خبر داد . گفت : پيش او برو و بدون اينكه او را از جاى بجنبانى بگو مىخواهم با تو سخن بگويم . فرستاده پيش سعيد برگشت و گفت : فرمان امير المؤمنين را انجام بده . سعيد همان سخن را كه گفته بود باز گفت . فرستاده گفت : اگر نه اين بود كه فرمان ديگرى دربارهء تو داده است فقط سر تو را پيش او مىبردم . امير المؤمنين به تو پيام مىفرستد كه با تو سخن بگويد و تو اين چنين پاسخ مىگويى . سعيد گفت : اگر امير المؤمنين مىخواهد براى من خيرى انجام دهد آن خير براى تو باشد و اگر قصد ديگرى دارد من خود را در اختيار او نمىگذارم تا آنچه مىخواهد حكم كند . فرستاده بازگشت و اين سخن را به عبد الملك گفت . او گفت : خداوند ابو محمد را رحمت كناد كه چيزى جز سختى و خشونت نمىخواهد . عمرو بن عاصم در حديث خود با همين اسناد مىگويد و چون وليد بن عبد الملك به حكومت رسيد به مدينه آمد و چون وارد مسجد شد پيرمردى را ديد كه مردم گرد او جمع شده‌اند . پرسيد اين كيست ؟ گفتند : سعيد بن مسيب است . همين كه نشست كسى را پيش او فرستاد و احضارش كرد . فرستاده بيامد و گفت : فرمان امير المؤمنين را بپذير و به حضورش بيا . سعيد گفت : شايد نام مرا اشتباه شنيده‌اى و شايد او تو را پيش كس ديگرى غير از من فرستاده است ؟ فرستاده برگشت و آن سخن را به وليد گفت . وليد خشمگين شد و قصد جان سعيد كرد و در آن هنگام هنوز ميان مردم نيكخواهانى باقى بودند . همنشينان و نديمان وليد به او گفتند : اى امير المؤمنين اين مرد فقيه مردم مدينه و پيرمرد قريش و دوست پدر تو است . هيچ پادشاهى پيش از تو چنين طمع نداشته است كه او به حضورش بيايد . و چندان گفتند كه از او درگذشت . كثير بن هشام از جعفر بن برقان ، از ميمون بن مهران و عبد الله بن جعفر رقى ، از ابو المليح ، از ميمون بن مهران نقل مىكنند كه مىگفته است * چون عبد الملك بن مروان به مدينه آمد ، نمىتوانست خواب نيمروزى خود را انجام دهد . روزى همچنان كه بيدار بود به حاجب خود گفت : برو بنگر آيا در مسجد يكى از محدثان ما از مردم مدينه هست . حاجب