( 1 ) گمان مىكردم چيزى جز بردار كشيدن است هرگز اين شلوارك را نمىپوشيدم . او را به زندان برگرداندند و زندانى كردند . هشام بن اسماعيل به عبد الملك نامه نوشت و اطلاع داد كه سعيد مخالفت كرده است و با او چگونه رفتار شده است . عبد الملك نامه نوشت و هشام را سرزنش كرد كه چرا با سعيد چنان رفتار كرده است و ضمن آن نامه نوشته بود كه به خدا سوگند در مورد سعيد بيشتر شايسته بود كه رعايت پيوند خويشاونديش شود نه اينكه او را تازيانه بزنى و ما نيك مىدانيم كه سعيد را ستيز و خلافى نيست .
واقدى از ابو بكر بن عبد الله بن ابى سبره ، از مسور بن رفاعة نقل مىكند كه مىگفته است * قبيصه بن ذؤيب نامهء هشام بن اسماعيل را پيش عبد الملك بن مروان آورد كه در آن نوشته بود سعيد را تازيانه زده و در شهر گردانده است . قبيصه گفت : اى امير المؤمنين هشام با كارهايى اين چنين ، مردم را از تو رميده مىكند . مردى همچون پسر مسيب را مىزند و گرد شهر مىگرداند و به خدا سوگند كه سعيد هرگز از هشام خطرناكتر و لجبازتر نيست كه هشام او را بزند . بر فرض كه بيعت نكرده باشد ، سعيد از كسانى نيست كه در او بيم فتنهانگيزى براى اسلام و مسلمانان باشد . او از اهل جماعت و سنت است . آن گاه قبيصه گفت : اى امير در اين باره نامه بنويس . عبد الملك گفت : تو خود براى او نامه بنويس و به او اطلاع بده كه عقيدهء من دربارهاش چگونه است و هشام در كارى كه انجام داده با من مخالفت كرده است . قبيصه چنين نامهيى براى سعيد نوشت و سعيد چون آن نامه را خواند گفت : خداوند ميان من و كسى كه بر من ستم كرده است ، حكم خواهد بود .
محمد بن عمر واقدى از عبد الله بن يزيد هذلى نقل مىكند كه مىگفته است * در زندان پيش سعيد بن مسيب رفتم گوسپندى براى او كشته بودند و پوست آن را بر پشتش نهاده بودند ، بعدها براى او چوب و شاخهيى تازه قرار داده بودند و هر گاه سعيد بن مسيب به دو بازوى خود مىنگريست ، مىگفت : پروردگارا انتقام مرا از هشام بگير .
محمد بن عمر از طلحه بن محمد ، از قول پدرش نقل مىكند كه مىگفته است * ابو بكر بن عبد الرحمان بن حارث بن هشام در زندان پيش سعيد بن مسيب رفت و با سعيد شروع به گفتگو كرد و مىگفت : تو به هشام دروغ مىبندى و حرمت او را دريدى . سعيد در پاسخ مىگفت : اى ابو بكر از خدا بترس و خدا را بر هر چه كه غير اوست ترجيح بده . و ابو بكر همچنان آن سخن را تكرار مىكرد كه تو حرمت هشام را پاس نداشتى و با او مدارا نكردى . و سعيد در پاسخ مىگفت : به خدا سوگند كه بينش و دل تو كور است . گويد : چون
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 245
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٢٤٥