( 1 ) وانگهى مختار با او بيش از ما در ارتباط بود . اگر مختار دروغگو بوده است برادرت او را به خود بسيار نزديك مىكرد و اگر جز آن بوده باز هم خود داناتر است . از اين گذشته من قصد مخالفت و ستيزه ندارم و اگر چنين قصدى داشتم اين جا نمىماندم و پيش كسى مىرفتم كه مرا دعوت كرد و حال آنكه دعوت آن شخص را هم نپذيرفتم و گرفتارى در آن است كه آن جا هم ( يعنى در شام ) كسى ديگرى همچون برادرت طالب همان چيزى است كه برادرت طالب آن است و هر دو فقط براى رسيدن به دنيا جنگ مىكنند و مقصودم عبد الملك بن مروان است . به خدا سوگند به زودى خواهى ديد كه سپاهيان عبد الملك برادرت را محاصره مىكنند و دست از سرش بر نمىدارند . در عين حال گمان مىكنم زندگى در همسايگى و پناه عبد الملك براى من بهتر از زندگى در همسايگى و پناه برادر تو است و او براى من نامه نوشت و مرا فراخواند و اقامت در جوار خود را به من عرضه داشت . عروه گفت : چه چيزى تو را از پذيرفتن دعوت او باز داشته است ؟ محمد بن حنفيه گفت : من از خداوند طلب خير مىكنم و اين كار را سالار تو دوستر مىدارد . عروه گفت : اين موضوع را به او خواهم گفت .
در اين هنگام برخى از همراهان محمد بن حنفيه گفتند : به خدا قسم اگر موافق باشى هم اكنون گردن عروه را مىزنيم . محمد بن حنفيه گفت : به چه جرمى گردنش را بزنم پيامى از برادرش براى ما آورده است و در پناه ما قرار گرفته است و گفتگويى كردهايم ، اكنون هم او را به سلامت پيش برادرش بر مىگردانيم و اين پيشنهاد شما غدر و فريب است و در آن خيرى نيست . اگر اين پيشنهاد شما را انجام دهم موجب بروز جنگ و خون ريزى در مكه مىشود و شما مىدانيد عقيدهء من اين است كه اگر همهء مردم جز يك تن بر حكومت من اتفاق كنند من با آن يك تن جنگ نخواهم كرد . عروه برگشت و آنچه را كه محمد بن حنفيه گفته بود به ابن زبير گزارش داد و افزود : به خدا سوگند معتقد نيستم و صلاح نمىبينم كه متعرض او شوى . او را رها كن و آزاد بگذار تا از اين جا برود و چهرهاش را از تو پوشيده دارد . عبد الملك جلو او قرار دارد و اجازه نخواهد داد تا بيعت نكند وارد شام شود و محمد بن حنفيه هم هرگز با او بيعت نخواهد كرد مگر آنكه همهء مردم بر حكومت او متفق شوند . و اگر محمد بن حنفيه پيش او برود در هر حال موضوع از عهدهء تو برداشته مىشود .
عبد الملك يا او را حبس مىكند يا مىكشد و تو از هر تهمتى تبرئه مىشوى . ابن زبير از محمد بن حنفيه دست برداشت و باز ايستاد .
ابو الطفيل مىگويد : نامه و فرستادهيى از سوى عبد الملك بن مروان رسيد و وارد
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 225
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٢٢٥