( 1 ) كثير بن هشام از جعفر بن برقان ، از وليد رمّاح نقل مىكند كه مىگفته است * به ما خبر رسيد كه محمد بن حنفيه را از مكه بيرون راندهاند و او در درهء على فرود آمده است و آن جا در محاصره است . ما از كوفه بيرون آمديم تا پيش او برويم . ابن عباس را ديديم او هم در دره همراه محمد بن حنفيه بود . ابن عباس به ما گفت : سلاح خود را كنار نهيد و براى عمره لبيك بگوييد و وارد مسجد الحرام شويد و بر كعبه طواف كنيد و سپس سعى ميان صفا و مروه بجا آوريد .
هوذة بن خليفه از عوف ، از ميمون ، از وردان نقل مىكند كه مىگفته است * من هم در زمرهء كسانى بودم كه پيش محمد بن على گسيل شده بوديم . ابن زبير او را از وارد شدن به مكه منع كرده بود مگر اينكه با او بيعت كند و او هم از بيعت با ابن زبير خوددارى مىكرد .
چون پيش او رسيديم او خواست پيش شاميان برود ، عبد الملك بن مروان مانع از ورودش به شام شد مگر اينك با و بيعت كند و از بيعت با او هم خوددارى كرد . و ما با او همچنان از جايى به جاى ديگر مىرفتيم و اگر به ما فرمان جنگ مىداد جنگ مىكرديم . روزى ما را جمع كرد و چيزى اندك ميان ما تقسيم كرد و سپس حمد و ثناى خدا را بجا آورد و گفت :
به جايگاههاى خويش بپيونديد و از خدا بترسيد و بر شما باد آنچه را كه مىشناسيد انجام دهيد و آنچه را نمىشناسيد رها كنيد . و بر شما باد كه كارهاى اختصاصى خود را برآوريد و از كارهاى عامه روى بگردانيد . و در مورد كار ما مستقر و پايدار باشيد همچنان كه آسمان و زمين مستقر است كه امر ما چون در رسد همچون آفتاب نيمروز درخشان است . گويند : و چون مختار بن ابى عبيد به سال شصت و هشت كشته شد همين كه سال شصت و نهم فرا رسيد عبد الله بن زبير ، عروة بن زبير را پيش محمد بن حنفيه فرستاد كه بگويد امير المؤمنين مىگويد من هرگز تو را رها نمىكنم تا آنكه با من بيعت كنى يا آنكه تو را دوباره به زندان خواهم افكند . و همانا خداوند آن دروغگويى را كه تو مدعى نصرت او بودى كشت و اكنون همه مردم عراق عجم و عرب بر حكومت من اتفاق كردهاند . بنابر اين با من بيعت كن و گر نه اعلان جنگ ميان من و تو خواهد بود . محمد بن حنفيه به عروة بن زبير گفت : برادرت چه شتابان به قطع پيوند خويشاوندى و كوچك شمردند حق روى آورده است . گويا شك و ترديدى كه برادرت در مورد جاودانگى خود مىكند او را از تعجيل عقوبت خدا غافل كرده است و گر نه مىداند كه خود او مختار را بيشتر از من ستايش مىكرد و او را بيشتر راهنمايى مىكرد . به خدا سوگند كه من مختار را هرگز به عنوان داعى و ناصر خود گسيل نداشتهام .
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 224
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٢٢٤