( 1 ) بايد با من بيعت كنى يا از كشور من بيرون روى . در آن هنگام ما هفت هزار تن بوديم كه با او همراهى مىكرديم . محمد به عبد الملك پيام فرستاد ياران مرا امان بده و او پذيرفت . آن گاه محمد برخاست و نخست حمد و نيايش خدا را بجا آورد و گفت : خداوند ولىّ همه كارهاست و حاكم بر همهء امور است . آنچه خدا بخواهد خواهد شد و آنچه خدا نخواهد صورت نخواهد بست . آنچه بايد بيايد نزديك است و شما براى آن پيش از آنكه نازل شود شتاب كرديد و سوگند به كسى كه جان من در دست اوست ميان اصلاب شما كسانى خواهند بود كه همراه و در ركاب آل محمد جنگ خواهد كرد . امر آل محمد بر اهل شرك هم پوشيده نخواهد ماند و امر آل محمد به تأخير افتاده است ولى سوگند به جان خودم همان گونه كه شروع شد ميان شما باز خواهد گشت . اينك سپاس خداوند را كه خونهاى شما را محفوظ و دين شما را استوار داشت . هر كس از شما كه دوست دارد به سرزمين خود برگردد در كمال ايمنى و در پناه حفظ خداوند برود . گويد : فقط نهصد تن با او باقى ماندند و محمد بن حنفيه براى عمره احرام بست و بر گردن شترانى قلاده در افكند و آهنگ خانهء خدا كرديم . چون مىخواستيم وارد منطقهء حرم شويم سواران ابن زبير با ما روبرو شدند و مانع از ورود ما شدند . محمد بن حنفيه به ابن زبير پيام فرستاد كه من از مكه بيرون رفتم و قصد جنگ كردن با تو نداشتم و اينك هم كه برگشتهام قصد جنگ با تو ندارم . ما را به حال خود بگذار تا وارد حرم شويم و مناسك خود را انجام دهيم و سپس از پيش تو مىرويم . ابن زبير با آنكه همراه ما شتران قربانى قلاده دار بود نپذيرفت و ما به مدينه برگشتيم و همان جا بوديم تا آنكه حجاج آمد و ابن زبير را كشت و سپس به بصره و كوفه رفت . چون حجاج رفت ما به مكه رفتيم و مناسك خود را انجام داديم و خود ديدم كه شپش بر روى سر و روى محمد بن حنفيه مىلوليد . و چون مناسك خويش را انجام داديم به مدينه برگشتيم و چون سه ماه گذشت محمد بن حنفيه درگذشت .
فضل بن دكين از اسماعيل بن مسلم طايى ، از پدرش نقل مىكند كه مىگفته است * عبد الملك بن مروان براى محمد بن حنفيه نامهيى فرستاد كه در عنوان آن نوشته شده بود :
« از عبد الملك امير المؤمنين به محمد بن على » ، چون محمد عنوان نامه را ديد ، انا لله و انا اليه راجعون بر زبان آورد و سپس گفت : اين بردگان آزاد شده و كسانى كه پيامبر ( ص ) آنان را لعنت فرموده است اينك بر منابر مسلمانان بر مىشوند . سوگند به كسى كه جان من در دست اوست اينها كارهايى است كه بر قرار خود قرار نگرفته است .
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 228
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٢٢٨