( 1 ) محمد بن حنفيه تصميم گرفت به كوفه برود و چون اين خبر به اطلاع مختار رسيد بر او گران آمد و به پيروان خود گفت : مهدى را نشانهيى است و آن اين است كه چون به اين شهر شما بيايد مردى در بازار شمشيرى به او مىزند كه نه تنها او را زيانى نمىرساند بلكه خراشى هم در بدنش ايجاد نمىكند . چون اين سخن مختار به اطلاع محمد بن حنفيه رسيد در مكه ماند .
به او گفتند : مناسب است كسى را پيش شيعيان خود در كوفه بفرستى و به آنان اطلاع دهى كه در چه وضعى هستيد . محمد بن حنفيه ، ابو طفيل عامر بن واثله را پيش شيعيان خود به كوفه فرستاد . او پيش آنان رفت و گفت : ما از ابن زبير بر اين جماعت ايمن نيستيم و به آنان اطلاع داد كه ايشان در چه بيم و هراسى هستند . مختار گروهى را به مكه فرستاد . چهار هزار تن را برگزيد و براى ابو عبد الله جدلى رايت فرماندهى بر ايشان را برافراشت و به او گفت : حركت كن اگر بنى هاشم را زنده يافتى تو و همراهانت در اختيار ايشان باشيد و هر فرمانى كه مىدهند انجام دهيد و اگر ديدى كه ابن زبير ايشان را كشته است به مردم مكه اعتراض كن تا به عبد الله بن زبير دست يا بى . چون به آل زبير دست يافتى هيچ يك را رها مكن و از مژهء چشم تا ناخن پاى ايشان را فروگير . و خطاب به افراد آن لشكر گفت : اى سپاهيان خدا ، همانا كه خداوند شما را با اين مسير گرامى داشته است و در اين راه براى شما پاداش ده حج و ده عمره است . آنان در حالى كه سلاح همراه داشتند حركت كردند و چون مشرف بر مكه شدند فرياد خواهان خود را به ايشان رساندند و گفتند : شتاب كنيد و خيال نمىكنيم بنى هاشم را زنده بيابيد . مردم گفتند : مناسب است اشخاص نيرومندتر سپاه عجله كنند و هشتصد تن از خود را به سرپرستى عطية بن سعد بن جنادة عوفى برگزيدند و آنان وارد مكه شدند و چنان تكبيرى گفتند كه ابن زبير صداى آن را شنيد و گريخت و وارد دار الندوه شد . و هم گفتهاند از بيم به پردههاى كعبه پناه برد و گفت : من پناهنده به خدايم . عطيه مىگويد : ما پيش ابن عباس و ابن حنفيه رفتيم كه با ياران خود در خانههايى زندانى بودند كه اطراف آن را تا سر ديوارها هيزم چيده بودند كه اگر آن را آتش مىزدند هيچ كس از ايشان تا روز رستاخيز ديده نمىشد . گويد : ما آن چوبها را كنار زديم و از در خانهها دور كرديم و على بن عبد الله بن عباس كه مردى بود براى بيرون آمدن از خانه چنان شتاب كرد و از روى خارها و هيمهها چنان عبور كرد كه هر دو ساق پايش خون آلود شد . در اين هنگام اصحاب ابن زبير هم فرا رسيدند و ما به صورت دو صف در مسجد قرار گرفتيم و تمام آن روز را به آن حال بوديم و فقط براى نماز صفهاى خود را بر هم مىزديم . فرداى آن روز ابو عبد الله جدلى هم به مكه
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 220
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٢٢٠