( 1 ) حسن بن عطيه عوفى ، از پدرش ، از جدش و كسان ديگرى غير از ايشان نقل مىكردند كه * چون خبر مرگ معاوية بن ابى سفيان به مدينه رسيد ، حسين بن على ( ع ) و محمد بن حنفيه و ابن زبير در مدينه بودند و ابن عباس مقيم مكه بود . حسين ( ع ) و ابن زبير به مكه رفتند و محمد بن حنفيه همچنان در مدينه ماند . و چون واقعهء حره پيش آمد و محمد بن حنفيه شنيد كه لشكر مسرف به مدينه نزديك شدهاند او هم از مدينه به مكه كوچ كرد و با ابن عباس در مكه ماند . و چون خبر مرگ يزيد بن معاويه رسيد و ابن زبير براى خود از مردم بيعت گرفت و مردم را به حكومت خود فراخواند از ابن عباس و محمد بن حنفيه هم دعوت كرد كه با او بيعت كنند . آنان از بيعت با او خوددارى كردند و گفتند : هر گاه مردم همگان به بيعت تو درآمدند و شهرها به حكومت تو هماهنگ شدند بيعت خواهيم كرد ، و مدتى همچنان در مكه ماندند . ابن زبير گاه با آنان درشتى مىكرد و گاه نرمى و باز خشونت خود را آشكار مىساخت و ميان ايشان بگو و مگو بود و كار سختتر مىشد تا آنجا كه آن دو از ابن زبير سخت به بيم افتادند و چون زنان و كودكان همراهشان بودند كار دشوار شد . ابن زبير نسبت به آنان بد رفتارى كرد و آنان را آزاد داد و محاصره كرد و قصد جان محمد بن حنفيه كرد و محمد هم آشكارا او را دشنام مىداد و بر او عيب مىگرفت . ابن زبير به او و ديگر افراد بنى هاشم دستور داد از درهء خود در مكه بيرون نيايند و بر ايشان ديد بانان گماشت و ضمن سخنان خود به آنان گفت : به خدا سوگند يا بايد بيعت كنيد يا شما را در آتش خواهم انداخت . آنان سخت بر جان خود ترسيدند . سليم پدر عامر مىگويد : خودم ديدم كه محمد بن حنفيه در محوطه چاه زمزم زندانى بود و مردم را از رفتن پيش او باز مىداشتند . من گفتم :
به خدا سوگند به هر حال بايد پيش او بروم و رفتم و گفتم تو را با اين مرد چه پيش آمده است ؟ گفت : او مرا به بيعت با خود فراخواند . گفتم من هم يكى از مسلمانانم هر گاه همگان بر بيعت تو هماهنگ شدند من هم يكى از ايشانم ولى با اين كار از من راضى نمىشود .
اينك پيش ابن عباس برو و از من درودش بگو و بپرس كه پسر عمويت مىگويد عقيده تو چيست ؟ سليم مىگويد : پيش ابن عباس رفتم و او كور شده بود ، پرسيد تو كيستى ؟ گفتم :
مردى از انصارم . گفت : چه بسيار انصارى كه بر ما سختگيرتر از دشمن ماست . گفتم : مترس من از كسانى هستم كه همه چيزشان براى توست . گفت : پيامت را بگو . پيام ابن حنفيه را گزاردم ، گفت : به او بگو از ابن زبير اطاعت مكن و همان چيزى كه گفتهاى بسيار خوب است چيزى بر آن نيفزاى . من پيش ابن حنفيه برگشتم و آنچه را كه ابن عباس گفته بود به او گفتم .
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 219
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٢١٩