( 1 ) اطاعت كن و در اين باره بهانهيى بياور . عبيد الله گفت : اى واى بر تو آنچه گفتى دانستم . در اين هنگام بحريّه دختر هانى كه همسر عبيد الله بن عمر بود به او گفت : چه خبر است كه دامن بر كمر زده و آمادهاى ؟ گفت : امير من فرمان داده است همراه لشكر شهباء باشم . گفت : به خدا سوگند آن لشكر همچون تابوت است هيچ كس آن را بر دوش نمىكشد مگر اينكه كشته مىشود . تو كشته خواهى شد و اين همان چيزى است كه معاويه مىخواهد . عبيد الله گفت : ساكت باش به خدا سوگند كه امروز گروه بسيارى از قوم تو را خواهيم كشت . بحريه گفت : چنين نيست و كسى كشته نمىشود ، اين خدعهيى است كه معاويه نسبت به تو انجام مىدهد و تو را مغرور ساخته است و تو براى او سنگين شدهاى و معاويه و عمرو بن عاص قبلا دربارهء تو چنين تصميمى داشتهاند . تو اگر همراه على مىبودى يا همان گونه كه برادرت در خانهاش نشسته است در خانهات مىنشستى بهتر بود . عبيد الله به او گفت : ساكت باش و در حالى كه مىخنديد و لبخند بر لب داشت مىگفت : امروز اسيرانى از خويشاوندان خودت را كنار خيمهات خواهى ديد . همسرش گفت : به خدا سوگند چنين مىبينم كه سرانجام بايد سوار بر مركب خويش شوم و پيش قوم خودم بروم و جسد تو را از ايشان بخواهم تا به خاك بسپارم . همانا كه تو فريب خوردهاى و مىخواهى با گروهى جنگ كنى كه كاملًا تسليم امر فرمانده خود هستند و تا پاى جان و مرگ مطيع اويند ، آن چنان كه اگر به ايشان فرمان دهد كه هيچ چيزى نخورند و نياشامند چنان خواهند كرد و چيزى را نخواهند چشيد .
عبيد الله گفت : از سرزنش دست بردار كه از رأى تو پيروى نمىكنم . عبيد الله پيش معاويه برگشت و معاويه لشكر شهباء را كه دوازده هزار تن بودند در اختيار او گذاشت و هشت هزار تن ديگر از مردم شام را كه ذو الكلاع هم همراه افراد قبيلهء حمير با ايشان بود ، همراه آن لشكر كرد و آنان به سوى على ( ع ) حركت كردند . افراد قبيلهء ربيعه همين كه آنان را ديدند نيزههاى خود را آماده ساختند و بر زانو نشستند و زمانى كه نزديك شدند ناگاه حمله آوردند و جنگى سخت درگرفت و نيزه و شمشير به كار برده شد . عبيد الله بن عمرو ذو الكلاع كشته شدند . كسى كه عبيد الله بن عمر را كشت زياد بن خصفه تيمى بود . معاويه به همسر عبيد الله بن عمر گفت : مناسب است پيش قوم خويش به روى و دربارهء تحويل دادن جسد عبيد الله سخنى بگويى . او سوار شد و تنى چند مراقب همراه خود برداشت و چون كنار لشكر رسيد نسب خود را بيان كرد . گفتند : آرى تو را شناختيم خوش آمدى ، چه مىخواهى ؟ گفت : مىخواستم اجازه دهيد ، جسد اين مردى كه كشتهايد ، با خود ببرم . تنى
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 140
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص١٤٠