( 1 ) چند از جوانان قبيلهء بكر بن وائل برخاستند و جسد عبيد الله بن عمر را به استرى نهادند و استوار بستند . و چون همسر عبيد الله با جسدش نزديك لشكر معاويه رسيد ، معاويه تابوتى فرستاد كه جسد را بر آن نهادند و گورى كندند و معاويه بر او نمازگزارد و او را به خاك سپردند . معاويه شروع به گريستن كرد و گفت : پسر فاروق در حالى كه در زندگى و مرگ فرمانبردار خليفه شما بود كشته شد . اكنون براى او طلب رحمت كنيد هر چند خداوند او را رحمت فرموده است و به انجام كار خير موفق داشته است .
گويد : بحريه همسر عبيد الله بن عمر مىگريست و چون از سخنان معاويه آگاه شد ، گفت : اى معاويه اين تو بودى كه در يتيم كردن فرزندانش و مرگ او تسريع كردى . ديگر ترس از او و اندوه بزرگ شما تمام شد . و چون اين گفتار او را براى عمرو گفت . عمرو گفت : به خدا سوگند جاى تعجب است مىخواهى مردم چه بگويند . مردم دربارهء كسى كه از تو و ما بهتر بود هر چه مىخواستند مىگفتند . حالا مىخواهى براى تو چيزى نگويند . اى مرد اگر از آنچه مىبينى چشم پوشى نكنى در غم و اندوه خواهى بود . معاويه گفت : آرى نظر خود من هم همين گونه است و اين چيزى است كه از پدرم ارث بردهام .
محمد بن عمر واقدى از عبد الله بن نافع ، از پدرش نقل مىكند كه مىگفته است * دربارهء كسى كه عبيد الله بن عمر را كشته است روايات مختلفى نقل شده است . برخى مىگويند به دست افراد قبيلهء ربيعه كشته شده است . برخى مىگويند مردى از قبيلهء همدان او را كشته است . برخى مىگويند عمار بن ياسر او را كشته است و برخى گفتهاند مردى از بنى حنفيه او را كشته است .
واقدى از عمر بن محمد بن عمر ، از عبد الله بن محمد بن عقيل ، از سعد پدر حسن كه از بردگان آزادكردهء امام حسن بن على است نقل مىكند كه مىگفته است * هنگام جنگ صفين شبى همراه امام حسن و پنجاه مرد از قبيلهء همدان بيرون آمديم و امام حسن مىخواست به حضور پدرش على ( ع ) برود . آن روز ، روز سختى بود كه از هر دو گروه جمعى كشته شده بودند . در آن ميان از كنار مردى يك چشم كه نامش مذكور و از قبيلهء همدان بود گذشتيم كه لگام اسبش را به پاى مردى كه كشته شده بود بسته بود . حسن بن على كنار آن مرد همدانى ايستاد و سلام داد و پرسيد تو كيستى ؟ گفت : مردى از همدانم . پرسيد اين جا چه كار دارى ؟ گفت : همراهان خود را گم كردهام و از آغاز شب همين جا منتظر
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 141
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص١٤١