( 1 ) فرمودند تو جميلهيى .
عارم بن فضل از حماد بن زيد ، از ايوب [ 1 ] . . .
عبيد الله بن عمر بن خطّاب
. . . [ 2 ] جفينه را كه از مسيحيان حيره بود [ 3 ] و از دوستان و سرسپردگان سعد بن ابى وقاص به شمار مىآمد و در مدينه كودكان را خط مىآموخت فراخواندم . عبيد الله مىگويد : شمشير بر او فرود آوردم همين كه برخورد شمشير را به خود احساس كرد ميان دو چشم خود با دست علامت صليب كشيد . آن گاه عبيد الله برفت و دختر ابو لؤلؤه را كه مسلمان بود كشت و عبيد الله در آن روز مىخواست هيچ اسيرى را در مدينه زنده باقى نگذارد . در اين هنگام مهاجران نخستين جمع شدند و اين كار او را گناهى بسيار بزرگ مىدانستند و بر او سخت گرفتند و از كشتن اسيران او را نهى كردند . و او مىگفت : به خدا سوگند همهء آنان و كسان ديگرى را هم خواهم كشت و مقصودش برخى از مهاجران بود . عمرو بن عاص با او چندان نرم سخن گفت كه عبيد الله شمشيرش را به او سپرد . در اين هنگام سعد بن ابى وقاص پيش آمد و با عبيد الله گلاويز شد و هر يك سر ديگرى را گرفته بود تا آنكه مردم آن دو را از يك ديگر جدا كردند . در همين جا عثمان هم آمد و اين موضوع در آن سه روزى بود كه شوراى خلافت ادامه داشت . عثمان هم سر عبيد الله را گرفت و به سوى خود مىكشيد . او هم با عثمان گلاويز شد و سر او را مىكشيد و مردم آنان را از يك ديگر جدا كردند . آن روز بر مردم چون شام سياه شد و ارتكاب چنين گناهى در نظر مردم بسيار بزرگ آمد و مىترسيدند در پى كشتن عبيد الله بن عمر ، جفينه و هرمزان و دختر ابو لؤلؤ را عقوبت خدا فرا رسد .
محمد بن عمر واقدى مىگويد موسى بن يعقوب ، از ابو وجزة ، از پدرش نقل مىكند كه مىگفته است * عبيد الله بن عمر را در آن روز ديدم كه موهاى جلو سر و پيشانى عثمان را گرفته است و مىكشد . و عثمان هم به او مىگويد خدايت بكشد مردى را كه نماز مىگزارد
هامش
[ 1 ، 2 ] . افتادگى در متن طبقات است .
[ 3 ] . با توجه به تصحيح و اصلاح نسخه بدلها كه در مقدمه آمده است اين گونه اصلاح شد . براى اطلاع بيشتر در اين مورد مىتوان به منابع ديگر از جمله تاريخنامه طبرى ، ج 1 ، تصحيح استاد محمد روشن ، چاپ تهران ، 1366 ، ص 5 - 574 ، ترجمهء نهاية الارب ، ج 4 ، به قلم اين بنده ، تهران ، 1364 ، ص 334 مراجعه شود .