تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 138

مساهمون:

ص١٣٨
( 1 ) و دختركى كوچك و مردى ديگر را كه در ذمه و پناه رسول خدا ( ص ) بود كشتى و رها كردن تو بر حق نخواهد بود . مىگويد : بسيار شگفت كردم كه چگونه عثمان پس از اينكه به خلافت رسيد او را رها كرد و دانستم كه عمرو بن عاص در اين كار مداخله كرده و عثمان را از راى خود برگردانده است . محمد بن عمر واقدى از عبد الله بن جعفر ، از ابن ابى عون ، از عمران بن منّاح نقل مىكند كه مىگفته است * پس از اينكه عبيد الله بن عمر ، هرمزان و دخترك ابو لؤلؤة را كشت سعد بن ابى وقاص را ديدم كه موهاى جلو سر و پيشانى عبيد الله را گرفته و مىكشد . و در همان حال كه با او گلاويز است اين بيت كلاب بن علاط برادر حجاج بن علاط را مىخواند : « اگر تو شيرى هستى كه تنها غرش مىكنى ديگر شيران زمينى از اين غرش تو غايله بر پا مىكنند » و عبيد الله مىگفت : « مىدانى كه من گوشتى هستم كه براى تو گوارا نيست و اگر مىخواهى چيزى بخورى از خار و خاشاك زمين بخور » . [ 1 ] در اين هنگام عمرو بن عاص آمد و چندان با نرمى و مدارا با عبيد الله بن عمر سخن گفت كه توانست شمشيرش را از دستش بگيرد . آن گاه عبيد الله را زندانى كردند و چون عثمان به حكومت رسيد رهايش كرد . واقدى از عتبة بن جبيرة ، از عاصم بن عمر بن قتاده ، از محمود بن لبيد نقل مىكند كه مىگفته است * در آن روز عبيد الله بن عمر همچون جانور درندهء هجوم آورنده‌يى بود كه با شمشير به ايرانيان حمله مىكرد تا آنكه او را به زندان انداختند . چنين مىپنداشتم كه اگر عثمان حاكم شود به زودى او را خواهد كشت زيرا ديدم كه عثمان و سعد بن ابى وقاص از تمام اصحاب رسول خدا ( ص ) بر عبيد الله خشمگين‌تر بودند . واقدى از كثير بن زيد ، از مطلب بن عبد الله بن حنطب نقل مىكند كه * على ( ع ) به عبيد الله بن عمر گفت : گناه دختر ابو لولوه چه بود كه او را كشتى ؟ گويد : چون عثمان با على ( ع ) در اين مورد رايزنى كرد ، على ( ع ) و بزرگان اصحاب پيامبر ( ص ) عقيده داشتند كه بايد عبيد الله را كشت و قصاص كرد . وى عمرو بن عاص با عثمان گفتگو كرد و عثمان او را رها ساخت . على ( ع ) مىگفت : اگر قدرت داشته باشم و به عبيد الله بن عمر دست يابم از او
هامش
[ 1 ] .لا اسد الا انت تنهت واحداً * و غالت اسود الارض عنك الغوائل تعلم انى لحم ما لا تسيغه * فكل من خشاش الارض ما كنت آكلا