( 1 ) قصاص خواهم گرفت .
واقدى از هشام بن سعد ، از قول كسى ، از عكرمه آزادكردهء ابن عباس نقل مىكند كه مىگفته است * نظر على ( ع ) اين بود كه اگر به عبيد الله بن عمر دست يابد ، او را بكشد و قصاص كند .
واقدى از محمد بن عبد الله زهرى نقل مىكند كه * چون عثمان به خلافت رسيد مهاجران و انصار را فراخواند و گفت : در مورد كشتن اين فرد كه چنين شكافى در دين فراهم آورده است راى خود را اظهار داريد . مهاجران و انصار همگى هماهنگ بر اين راى بودند كه بايد او را كشت و عثمان را بر قتل او ترغيب و تشجيع كردند . مردم غوغايى بانگ برداشتند كه خداوند هرمزان و جفينه را از رحمت خود دور بدارد . اينان مىخواهند عبيد الله را هم به پدرش ملحق و از پى او روانه سازند . چون اين اعتراض بسيار شد عمرو بن عاص خطاب به عثمان گفت : اى امير المؤمنين اين كار پيش از آنكه تو بر مردم حاكم شوى اتفاق افتاده است و از او درگذر و مردم هم با اين سخن عمر و عاص پراكنده شدند .
واقدى همچنين از ابن جريج نقل مىكند كه * عثمان در اين مورد با مسلمانان مشورت كرد . آنان اتفاق كردند كه بايد خون بهاى آن دو پرداخت شود و نبايد عبيد الله را در قبال خون آن دو كشت و حال آنكه آن هر دو مسلمان بودند و عمر هم براى آن دو مقررى تعيين كرده بود . چون با على بن ابى طالب بيعت شد تصميم به گرفتن قصاص و كشتن عبيد الله داشت و او به شام گريخت و همواره همراه معاوية بن ابى سفيان بود و سرانجام هم در صفين كشته شد .
محمد بن عمر واقدى از محمد بن عبد الله بن عبيد بن عمير نقل مىكند كه مىگفته است * شنيدم مردى از اهل شام در مجلس عمرو بن دينار سخن مىگويد . پرسيدم اين كيست ؟ گفتند : يزيد بن جابر است . او چنين مىگفت كه معاوية بن ابى سفيان ، عبيد الله بن عمر را فراخواند و گفت : همين گونه كه مىبينى على ميان افراد قبيلهء بكر بن وائل است كه گرد او هستند آيا مىتوانى همراه لشكر شهباء حركت و به بكر بن وائل حمله كنى ؟ گفت : آرى .
عبيد الله بن خيمهء خود برگشت و سلاح پوشيد ولى بعد انديشيد و ترسيد كه همان هنگام و در حالى كه همراه معاويه است كشته شود . يكى از بردگان آزادكردهاش به او گفت : پدرم فداى تو باد ، همانا معاويه تو را براى مرگ پيش مىفرستد اگر پيروز شوى باز هم او فرمانده و امير خواهد بود و اگر كشته شوى از تو آسوده مىشود و ياد تو را هم فراموش مىكند . از من
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 139
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص١٣٩