تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 113

مساهمون:

ص١١٣
( 1 ) مىگيرى ؟ گفت : نه ولى كاردى به من بده و كاردى به او تا با او نبرد كنم . يزيد او را در آغوش كشيد و گفت : « خويى است كه آن را از اخزم مىشناسم مگر مار جز مار مىزايد » . [ 1 ] آن گاه يزيد به مدينه پيام فرستاد كه گروهى از وابستگان در حد كمال بنى هاشم و به ويژه علويان پيش او آيند . گروهى از وابستگان خاندان ابو سفيان را هم برگزيد و فرزندان و زنان خاندان و همسران و بار و بنه حسين عليه السلام را همراه آنان به مدينه فرستاد و آنان را به هر چيزى مجهز كرد و دربارهء نيازهاى آنان در مدينه هم دستور داد و چيزى فروگذار نكرد . به على بن حسين گفت : اگر دوست داشته باشى كه پيش ما بمانى پيوند خويشاونديت را پاس مىداريم و حق تو را مىشناسيم و اگر دوست داشته باشى به سرزمين خودت برگردانمت و پيوند و پرداختن صله را رعايت خواهم كرد . على بن حسين گفت : نه كه مرا به سرزمين خودم برگردان . يزيد او را به مدينه فرستاد و صله بخشيد . به كسانى كه همراهشان فرستاده بود دستور داد هر كجا و هر گاه كه مىخواهند آنان را فرو آورند . يزيد ، محرز بن حريث كلبى و مردى از قبيله بهرا را كه از برگزيدگان و دانشمندان شام بودند همراهشان كرد . [ 2 ] گويد : يزيد سر حسين را براى عمرو بن سعيد بن عاص كه در آن هنگام كارگزار او بر مدينه بود فرستاد . عمرو بن سعيد گفت : به خدا دوست مىداشتم براى من نمىفرستاد . مروان گفت : خاموش باش ، و سپس سر را گرفت و برابر خود نهاد و گوشه بينى سر را گرفت و چنين سرود : « اين سردى و خنكى تو در دستها چه خوب است ، و اين رنگ سرخى كه بر گونه‌هاى تو است ، گويا در جامهء آغشته به خون شب را گذرانده است » . [ 3 ] به خدا سوگند گويى هم اكنون به روزهاى مرگ عثمان مىنگرم - لذت مىبرم و آرامش مىيابم . در اين هنگام
هامش
[ 1 ] . اخزم ، پدر خويش را مىزد ، پس از او فرزندانش هم او را مىزدند و او مىگفت اين خويى است كه از اخزم مىشناسم . براى اطلاع بيشتر به ميدانى ، مجمع الامثال ، ج 1 ، چاپ محمد محى الدين عبد الحميد ، مصر ، 1379 ق ، ص 361 ، ذيل شماره 1933 مراجعه فرماييد . [ 2 ] . يزيد درمانده در كار خويش مىپنداشت كه با اين گونه ظاهر سازى مىتواند اندكى از آب رفته را به جوى آورد ، و بدون ترديد در كردار خود صادق نبوده است و گر نه چنان كه در صفحات بعد مىبينيد سر مطهر را به مدينه نمىفرستاد كه مروان و ديگر كينه‌توزان بىاصل و نسب آن را وسيله تشفى خود قرار دهند . [ 3 ] .يا حبّذا بردك فى اليدين * و لونك الاحمر فى الخدين كانّما بات بمجسدين