تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 95

مساهمون:

ص٩٥
( 1 ) شدند ، نخست دلاورى را مىبينى كه شمشير سرش را جدا كرده است و ديگرى كه كشته‌اش را از فراز بام بر زمين انداخته‌اند ، مگر ممكن است اسماء پسر خارجه فزارى در زينهارى سوار شود و حال آنكه مذحجيان خون كشته خود را از او طلب مىكنند ، اگر شما از برادر خود خون خواهى نمىكنيد همچون روسپيانى باشيد كه به بهاى اندك خوشنود مىشوند » . [ 1 ] منظور شاعر از اسماء الهماليج ، اسماء بن خارجه فزارى است كه عبيد الله بن زياد او را همراه عمرو بن حجاج زبيدى پيش هانى فرستاده بود و آن دو سوگند خورده بودند كه هانى در امان خواهد بود . هانى همراه آن دو پيش ابن زياد آمد و ابن زياد او را كشت . گويد : عمر بن سعد وام مسلم را پرداخت كرد ، پيكر او را هم گرفت ، كفن كرد و به خاك سپرد . به مردى هم هزينه راه پرداخت كرد و ناقه‌اى در اختيارش نهاد و او را پيش حسين گسيل داشت تا آنچه مسلم بن عقيل گفته است به آگهى حسين برساند . آن مرد حسين ( ع ) را در چهار منزل به كوفه مانده ديد و خبر را به او رساند . عبيد الله بن زياد سر مسلم بن عقيل و هانى بن عروه را پيش يزيد بن معاويه فرستاد . هنگامى كه خبر كشته شدن مسلم و هانى به حسين ( ع ) رسيد ، پسرش على اكبر گفت : پدر جان ! برگرد كه كوفيان اهل كدورت و مكر و بىوفايند و براى تو وفادارى نخواهند كرد . فرزندان عقيل به حسين گفتند : اينك هنگام بازگشت نيست و او را به حركت تشويق كردند . حسين ( ع ) به ياران خود فرمود : خود مىبينيد كه براى ما چه پيش آمده است و من اين قوم را چنين مىبينم كه ما را به زودى خوار مىسازند و يارى نخواهند داد ، هر كس دوست مىدارد كه برگردد برود . در اين هنگام كسانى كه ميان راه به حسين پيوسته بودند برگشتند و او همراه همان يارانى كه از مكه با او بيرون آمده بودند و تنى چند از پيوستگان ميان راه باقى ماند و شمار اسبهاى ايشان فقط سى و دو اسب بود .
هامش
[ 1 ] .ان كنت لا تدرين ما لموت فانظرى * الى هانى فى السوق و ابن عقيل ترى جسدا قد غيرّ الموت لونه * و نضح دم قد سال كل مسيل اصابهما امر الامام فاصبحا * احاديث من يهوى بكل سبيلٍ ترى بطلًا قد هشّم السيف رأسه * و آخر يهوى من طمار قتل أ يركب اسماء الهماليج آمنا * و قد طلبته مذحج بقتيل فان انتم لم تثأروا باخيكم * فكونوا بغايا ارضيت بقليل