( 1 ) مردى موقر ديدم كه قرآن مىخواند و اشكهايش بر گونهها و ريش او فرو مىريخت . گفتم :
اى پسر رسول خدا ! پدر و مادرم فداى تو باد چه چيزى تو را در اين بيابانى كه هيچ كس در آن نيست فرو آورده است ؟ فرمود : اينها نامههاى مردم كوفه است كه براى من نوشتهاند ، و آنان را قاتل خود مىدانم و چون اين كار را انجام دهند هيچ حرمتى از حرمتهاى خدا را رها نمىكنند مگر آنكه در هم مىدرند . و خداى كسى را بر ايشان چيره مىسازد كه چنان خوارشان كند كه از مقنعه كنيزكان بىارزشتر شوند .
بازگشت به سخن نخست
گويند : حسين بن على ( ع ) مسلم بن عقيل را به كوفه گسيل داشت و او را فرمود كه در خانهء هانى بن عروه مرادى منزل كند و بنگرد كه مردمان چگونه بر او جمع مىشوند و خبر را براى حسين بنويسد . مسلم بن عقيل پوشيده به كوفه آمد و شيعيان پيش او آمدند و از ايشان بيعت گرفت و براى حسين نوشت كه به كوفه آمدم و تاكنون كه اين نامه را براى تو مىنويسم هيجده هزار تن از ايشان با من بيعت كردهاند . درآمدن شتاب فرماى كه مانعى براى تصرف شهر نيست . چون نامهء مسلم به حسين رسيد حركت خود را تندتر كرد تا به زباله رسيد .
فرستادگان مردم كوفه به حضورش آمدند و ديوانى آوردند كه در آن نام صد هزار تن نوشته شده بود . در سالهاى آخر حكومت معاويه ، نعمان بن بشير انصارى حاكم كوفه بود و هنگامى كه معاويه به هلاكت رسيد نعمان همچنان بر كار بود . يزيد ترسيد كه نعمان اقدام به جنگ با حسين ( ع ) نكند ، فرمانى براى عبيد الله بن زياد بن ابو سفيان ! كه حاكم بصره بود نوشت و حكومت كوفه را هم به او سپرد و براى او نوشت كه حسين آهنگ كوفه كرده است ، اينك همچون پرندگان به پرواز درآى و پيش از او به كوفه برس .
عبيد الله بن زياد همان دم شتابان بر پشت اسب پريد و چون به كوفه رسيد به صورت ناشناس و در حالى كه عمامه خود را به سر و چهره پيچيده بود وارد شهر شد و از ميان بازار گذشت . مردم سفله و بازاريان همين كه او را ديدند پنداشتند حسين است كه منتظر آمدنش بودند ، و شروع به دويدن در ركاب او و بوسيدن دست و پايش كردند و به او مىگفتند : اى پسر رسول خدا ! سپاس خداوندى را كه تو را به ما نماياند . عبيد الله با خود گفت اين گروه به شدت تباه شدهاند . عبيد الله به راه خود رفت تا به مسجد رسيد دو ركعت نماز گزارد و به منبر