( 1 ) عفان بن مسلم و روح بن عبادة هر دو از حماد بن سلمه ، از خالد بن سلمه ، از عطاء بن سائب ، از ميسرة نقل مىكنند * چون ايرانيان براى سلمان به خاك مىافتادند او سر فرود مىآورد و مىگفت : براى خدا خشوع مىكنم .
كثير بن هشام از جعفر بن برقان نقل مىكند كه مىگفته است * به من خبر رسيده است كه به سلمان گفتهاند چرا اميرى و فرماندهى را ناخوش مىدارى و از چه چيزى آن ناراحتى ؟
گفت : از شيرينى انتصاب آن و از تلخى عزل از آن ناراحتم .
وكيع بن جراح از هشام بن غازى ، از عبادة بن نسىّ نقل مىكند كه مىگفته است * سلمان در حالى كه امير مردم بود عبايى ژنده بر تن داشت .
معن بن عيسى از مالك بن انس نقل مىكند كه * سلمان فارسى خانه نداشت و هر جا بود زير سايبانها فرود مىآمد . مردى به او گفت : آيا براى تو حجرهاى بسازم كه از تابش آفتاب و سختى سرما در امان باشى ؟ گفت : آرى و چون آن مرد پشت كرد سلمان او را فرا خواند و با صداى بلند گفت : آن را چگونه مىخواهى بسازى . گفت : چنان مىسازم كه اگر برخيزى سرت به سقف آن بخورد و اگر دراز بكشى پايت از هر سو به ديوار برسد . سلمان گفت : آرى همين گونه بساز .
ابو داود سليمان بن داود طيالسى و يحيى بن عباد هر دو از شعبه ، از سماك ، از حميد [ 1 ] نقل مىكنند كه مىگفته است * همراه دايى خود در مداين پيش سلمان رفتيم مشغول بافتن حصير بود و شنيدم سلمان مىگفت : معمولًا مواد حصيرى را به يك درم مىخرم و آن را مىسازم و به سه درم مىفروشم با يك درم مواد حصير بعدى را مىخرم و يك درم را صرف هزينهء خانوادهام مىكنم و يك درم را صدقه مىدهم و اگر شخص عمر بن خطاب هم از اين كار مرا منع كند از آن دست بر نمىدارم .
وهب بن جرير از شعبه ، از حبيب بن شهيد ، از عبد الله بن بريده نقل مىكند * هر گاه پولى به دست سلمان مىرسيد گوشت مىخريد و محدثان را دعوت مىكرد و همراه او غذا مىخوردند .
فضل بن دكين از ابو الاحوص ، از حصين ، از ابراهيم تيمى نقل مىكند * چون خوراكى برابر سلمان مىنهادند ، مىگفت : سپاس خداوندى را كه هزينهء ما را كفايت و روزى
هامش
[ 1 ] . در چاپ جديد بيروت نام اين راوى « نعمان بن حميد » آمده است .