( 1 ) مىگويند ؟ مىگفتند : تو را به بازيچهاى تشبيه مىكنند و سلمان مىگفت : اهميتى ندارد و گناهى بر ايشان نيست خير و نيكى در پس از امروز ( يعنى در آخرت ) است .
عبد الله بن جعفر رقى از ابو المليح ، از حبيب بن ابى مرزوق ، از هريم نقل مىكند كه مىگفته است * سلمان فارسى را بر خرى برهنه سوار ديدم كه پيراهن كم ارزشى كه داراى دامن نسبتاً تنگ و كوتاه بود پوشيده بود و پاهاى سلمان بلند و پر مو بود و دامن پيراهنش نزديك زانويش بود و بچهها پشت سرش راه افتاده بودند . من به بچهها گفتم : نمىخواهيد از امير فاصله بگيريد ؟ سلمان گفت : رهايشان كن كه خير و شر در فرداى قيامت است .
كثير بن هشام از جعفر بن برقان ، از حبيب بن ابى مرزوق ، از ميمون بن مهران ، از قول مردى از عبد القيس نقل مىكند كه مىگفته است * همراه سلمان فارسى در يكى از لشكركشيها بودم و او فرمانده لشكر بود . بر گروهى از جوانان سپاهى گذشت كه خنديدند و به مسخره گفتند : امير شما همين است ؟ گفتم : اى ابو عبد الله مىبينى اينها چه مىگويند ؟ گفت :
رهايشان كن كه خير و شر از اين پس خواهد بود و اگر مىتوانى خاك بخورى بخور و بر دو تن امير مباش ، و از نفرين مظلوم و مضطر بترس كه نفرين ايشان مستجاب مىشود .
مسلم بن ابراهيم از سلام بن مسكين ، از ثابت نقل مىكند كه مىگفته است * سلمان بر مداين امير بود . مردى از شام از قبيلهء تيم الله آمد كه يك بار انجير داشت . سلمان شلوارك و عبايى بر تن داشت ، آن مرد سلمان را نمىشناخت ، گفت : بيا اين بار را بردار . سلمان بار را برداشت و مردم كه او را مىشناختند گفتند : اين شخص امير است . آن مرد به سلمان گفت : من تو را نشناختم . سلمان گفت : بايد بار را به خانهات برسانم .
وهب بن جرير بن حازم از قول پدرش ، از قول پير مردى از بنى عبس ، از پدرش نقل مىكند كه مىگفته است * به بازار رفتم و يك بار علف به يك درم خريدم . سلمان را ديدم و او را نمىشناختم . او را به باربرى اجير كردم و بار علف را بر دوش او نهادم . از كنار گروهى گذشت كه گفتند : ابو عبد الله اجازه بده بار را ما ببريم . گفتم : اين كيست ؟ گفتند : سلمان يار پيامبر ( ص ) . گفتم : تو را نشناختم خدايت عافيت بدهد بار را به زمين بگذار . نپذيرفت تا بار را به خانهام رساند و گفت : من در مورد تو نيت خود را خالص كرده بودم و آن را به زمين نمىگذارم تا به خانهات برسانم .
هامش
[ ] . است - م .