( 1 ) رداى خود را از دوش كنار زدند و من به مهر نبوت نگريستم و همانگونه بود كه دوستم براى من تعريف و توصيف كرده بود . من در حالى كه مىگريستم لبهاى خود را بر آن نهادم و مىبوسيدم . فرمود : برگرد و بازگشتم و برابر ايشان نشستم و داستان خود را همين گونه كه براى تو گفتم براى ايشان نقل كردم كه آن را بسيار خوش داشت و دوست مىداشت كه براى ياران خود بيان فرمايد . و من مسلمان شدم ، ولى بردگى و كار مرا از حضور آن حضرت بازداشت . آن چنان كه در جنگهاى بدر و احد نتوانستم شركت كنم . آن گاه پيامبر ( ص ) به من فرمودند : با صاحب خود قراردادى براى آزادى خود بنويس و از صاحب خود خواستم و چندان اصرار كردم كه با من قراردادى نوشت كه سيصد خرمابن براى او بكارم و چهل وقيه نقره بپردازم تا آزاد شوم . آن گاه پيامبر ( ص ) به مسلمانان فرمودند : برادر خود را با دادن نهال خرما يارى دهيد و هر كس هر چه توانست به من نهال خرما داد . سى نهال و بيست و پانزده و ده نهال ، هر كس هر چه يارا داشت . پيامبر به من فرمودند : براى نهالها گودبردارى كن و چون آماده شد خودت آنها را در گود مگذار و مرا آگاه كن تا خودم آنها را بنشانم و من به گودبردارى پرداختم . ياران ياريم دادند و سيصد گود آماده شد و مردم نهالهايى را كه گفته بودند ، آوردند . آنگاه رسول خدا به تن خويش بيامد و نهالها را در گودها نشاند و به دست خويش خاكها را هموار فرمود و از نشاندن تمام سيصد اصله فارغ شد . سوگند به كسى كه جان سلمان در دست اوست كه حتى يك نهال هم نمرد و خشك نشد . پرداخت پول بر عهدهء من باقى بود . روزى همچنان كه پيامبر ميان ياران خود نشسته بود مردى از ياران ، طلايى به اندازهء تخم مرغى به حضور ايشان از بابت زكات تقديم كرده بود و آن را از معادن به دست آورده بود . پيامبر ( ص ) فرموده بودند : اين مرد بينواى فارسى كه قرارداد آزادى خود را نوشته بود چه كرده است ؟ او را پيش من بياوريد و مرا فراخواندند . چون به حضور ايشان رسيدم فرمودند : با اين طلا آنچه بر عهده دارى بپرداز . گفتم : اى رسول خدا اين چگونه كفايت تعهد مرا مىكند ؟ فرمودند : خداوند به زودى با همين آن را پرداخت خواهد فرمود .
ابن اسحاق مىگويد : يزيد بن ابى حبيب در مورد اين حديث مىگفته است كه پيامبر ( ص ) آن قطعه زر را روى زبان خود گذاشتند و سپس به من فرمودند : برو تعهد خود را پرداخت كن . و سپس دنبالهء حديث در روايت ابن عباس و يزيد بن ابى حبيب يكسان است كه سلمان مىگفته است سوگند به كسى كه جانم در دست اوست ، آن طلا معادل همان چهل
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 68
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٦٨