( 1 ) من بود گفتم يك روز به من مرخصى بده . موافقت كرده . من يك پشته هيزم جمع كردم و فروختم و خوراكى فراهم ساختم . گرچه بسيار كم بود به حضور پيامبر بردم و پيش او نهادم .
فرمود : اين چيست ؟ گفتم : صدقه است به ياران خود فرمود بخوريد و خود از آن چيزى نخورد . گفتم اين يك نشانه از نشانهها . پس از آن مدتى صبر كردم و باز به صاحب خود گفتم يك روز به من مرخصى بده . گفت : آرى ، و باز پشتهاى هيزم جمع كردم و به بيشتر از پشتهء قبل فروختم و خوراكى فراهم ساختم و به حضور پيامبر بردم و برابر ايشان كه با ياران خود نشسته بود نهادم . فرمود : اين چيست ؟ گفتم : هديه است . پيامبر ( ص ) دست به سوى آن دراز كرد و به ياران خود فرمود با نام خدا شروع كنيد و بخوريد . آنگاه پشت سر آن حضرت ايستادم ، چون رداى خود را كنار زد و مهر نبوت آشكار شد ، گفتم : گواهى مىدهم كه تو رسول خدايى . فرمود : چگونه ؟ و من آنچه را كه آن مرد گفته بود گفتم و سپس پرسيدم اى رسول خدا آيا آن مرد به بهشت خواهد رفت ؟ با توجه به اينكه او براى من نقل كرد كه شما پيامبر هستيد . فرمود : هرگز جز نفس مسلمان و تسليم فرمان الهى وارد بهشت نخواهد شد .
اسماعيل بن ابراهيم اسدى از يونس ، از حسن بصرى نقل مىكند * پيامبر ( ص ) فرموده است : سلمان نخستين مسلمان ايرانى است [ سلمان پيشگام ايرانيان است ] .
محمد بن اسماعيل بن ابى فديك از كثير بن عبد الله مزنى ، از پدرش ، از جدش نقل مىكند * پيامبر ( ص ) در جنگ احزاب حدود حفر خندق را از محل كوشك شيخان به سوى محلهء بنى حارثه تا منطقهء مذاد تعيين فرمودند و حفر هر چهل ذراع را به ده نفر واگذار فرمودند . انصار و مهاجران در مورد سلمان فارسى كه مردى نيرومند بود با يك ديگر گفتگو داشتند . مهاجران مىگفتند : سلمان از ماست ، و انصار مىگفتند : سلمان از ماست . پيامبر ( ص ) فرمودند : سلمان از خاندان ماست .
عمرو بن عوف مىگويد : من و سلمان و حذيفة بن يمان و نعمان بن مقرن مزنى و شش تن از انصار در ناحيهء ذباب شروع به كندن خندق كرديم با آنكه به خاك مرطوب رسيديم ، ولى از كف خندق سنگ سپيد آتشزنهاى آشكار شد ، به طورى كه تيشهء آهنى ما شكست و كار بر ما سخت شد . عمرو بن عوف مىگويد ، به سلمان گفتم : برو بالاى خندق و موضوع را به پيامبر ( ص ) بگو و براى پيامبر ( ص ) خيمهاى تركى زده بودند . سلمان به حضور پيامبر رفت و گفت كه اى رسول خدا سنگ آتشزنهء سپيدى از دل خاك آشكار شده و تيشهء ما را
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 71
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٧١