( 1 ) كردهاند و پيش همان مرد يهودى بودم تا آنكه مردى از يهود بنى قريظه آمد و مرا از او خريد و با خود بيرون و به مدينه آورد . به خدا سوگند همين كه سرزمين مدينه را ديدم شناختم و دانستم همان شهرى است كه براى من وصف كردهاند و نزد همان مرد يهودى بودم و در نخلستانهاى بنى قريظه كار مىكردم . در اين هنگام خداوند متعال پيامبر خود را مبعوث فرموده بود . ولى من آگاه نشدم تا هنگامى كه به مدينه هجرت كرد و در منطقهء قباء منزل فرمود و ميان قبيلهء عمرو بن عوف ساكن شد . روزى كه من بالاى درخت خرمايى بودم و صاحب من پايين درخت نشسته بود يكى از پسر عموهاى يهودش آمد و كنارش ايستاد و گفت : فلانى خداوند بنى قيله را نابود كناد كه هم اكنون در قبا اطراف مردى را گرفتهاند كه از مكه آمده است و مىپندارند كه پيامبر است ، به خدا سوگند همين كه اين سخن را شنيدم چنان به لرز افتادم كه درخت خرما به لرزه در آمد و بيم آن بود كه روى صاحب خود سقوط كنم . شتابان از درخت فرود آمدم و به آن مرد گفتم : چه مىگويى چه خبر است ؟
صاحب من دست بلند كرد و سيلى سختى به صورتم زد و گفت : تو را با اين خبر چه كار است ؟ بر سر كار خود برگرد . گفتم : منظورى نداشتم خواستم خبرى را كه از او شنيدم بپرسم .
گفت : به كار خود مشغول باش و من به كار خود پرداختم و از او كناره گرفتم .
چون غروب شد آنچه خوراكى داشتم جمع كردم و بيرون آمدم و خود را به حضور رسول خدا رساندم . ايشان در قباء همراه تنى چند از ياران خود نشسته بود ، گفتم : شنيدهام شما چيزى نداريد و ياران شما هم با شمايند و همگى غريب و نيازمنديد ، مقدارى خوراكى صدقه داشتم و چون از وضع شما آگاه شدم چنين فهميدم كه از همه سزاوارتريد و آن را براى شما آوردم و آن را حضور ايشان گذاشتم . پيامبر ( ص ) به ياران خود فرمود : بخوريد و خود دست نگه داشت . با خود گفتم اين يك نشانه و برگشتم .
پس از آنكه پيامبر ( ص ) به شهر مدينه منتقل شدند باز چيزى جمع كردم و به حضورش رفتم ، سلام دادم و گفتم : چنين ديدم كه شما از خوراكهاى صدقه چيزى نمىخوريد اكنون هديهاى فراهم ساختم و فقط براى بزرگداشت شما تقديم مىكنم و صدقه نيست . پيامبر ( ص ) خود و يارانش از آن خوردند و من با خود گفتم اين دو نشانه و برگشتم .
مدتى گذشت و به حضور آن حضرت رسيدم كه در بقيع براى تشييع جنازهاى بود . يارانش هم اطراف ايشان بودند و پيامبر دو برد بر تن داشت يكى را ازار كرده بود و ديگرى را ردا .
من سلام دادم و برگشتم كه بر شانهء ايشان نگاه كنم ، متوجه شدند كه چه منظورى دارم و
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 67
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٦٧