( 1 ) من هم با ايشان رفتم . كشيش گفت : مگر شما را از اينكه كسى را پيش من بياوريد نهى نكرده بودم ؟ ولى من همچنان پيش او آمد و شد داشتم . آن چنان كه در نظرش از آن دو بهتر و محبوبتر شدم . به من گفت : اگر خانوادهات پرسيدند چرا تأخير كردى بگو معلم مرا معطل كرد . و اگر معلم پرسيد بگو خانوادهام مرا معطل كردند . گويد ، آن كشيش از شهر ما كوچ كرد ، گفتم من هم با تو خواهم بود و همراه او رفتم و او در دهكدهاى فرود آمد و زنى هم پيش او آمد و شد داشت . چون مرگش فرا رسيد و محتضر شد ، گفت : اى سلمان بالاى سرم را حفر كن . حفر كردم و كيسهاى انباشته از درم بيرون آوردم . گفت : روى سينهام بريز . چنان كردم و او درگذشت . من نخست به فكر افتادم كه آن پولها را در كيسهاش بريزم و از روى سينهاش بردارم ، ولى به فكرم رسيد كه راهبان و كشيشها را آگاه كنم و چون آمدند به ايشان گفتم از اين مرد مالى باقى مانده است . جوانانى از آن دهكده گفتند : اين مال از پدر ما بوده است كه كنيز او پيش اين مرد آورده است و آن را برداشتند .
من به رهبانان گفتم : مرد عالمى را به من معرفى كنيد كه از او پيروى كنم . گفتند : امروز در سراسر زمين مردى را عالمتر از مردى كه در حمص است نمىشناسيم . من پيش او رفتم و داستان خود را براى او گفتم . گفت : چيزى تو را جز طلب علم به اينجا نياورده است ، ولى من مردى دانشمندتر از كسى كه سالى يك بار به بيت المقدس مىآيد ، نمىشناسم و اگر هم اكنون به روى خواهى ديد كه خر او بر در مسجد الحرام است . گويد ، رفتم و همچنان ديدم كه خرش بر در بيت المقدس بسته است . من بر در مسجد الحرام نشستم و چون آمد داستان خود را به او گفتم . گفت : چيزى تو را جز طلب علم اينجا نياورده است . گفتم : آرى . گفت : بنشين و رفت و تا سال ديگر نيامد و چون سال بعد آمد ، گفتم : اى بندهء خدا دربارهء من چه كردى ؟
گفت : تو هنوز اين جايى ؟ گفتم : آرى . گفت : به خدا سوگند امروز من در همهء عالم مردى دانشمندتر از كسى كه در سرزمين تيماء ظهور كرده است ، نمىشناسم و اگر هم اكنون بر وى او را خواهى يافت و سه نشانه دارد . غذاى هديهاى را مىپذيرد و مىخورد و خوراك صدقه را نمىخورد و كنار غضروف شانهاش در سمت راست خاتم نبوت قرار دارد كه به اندازهء تخم كبوترى است و رنگ آن همرنگ پوست اوست .
گويد ، افتان و خيزان بلنديها و پستيها را درنورديدم و چون از كنار قومى از اعراب گذشتم ، مرا به بردگى گرفتند و فروختند و زنى از مدينه مرا خريد و آن جا شنيدم كه دربارهء پيامبر ( ص ) گفتگو مىكنند . زندگى همراه با سختى و كمبود بود . روزى به آن زن كه صاحب
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 70
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٧٠