( 1 ) پرسيدم منطقهء اصلى اين آيين كجاست ؟ گفتند : در شام . سپس بيرون آمدم و نزد پدرم برگشتم . پرسيد پسركم كجا بودى ؟ من كه با تو گفته بودم كه تأخير نكنى . گفتم : از كنار مردمى گذشتم كه در صومعهاى نماز مىگزاردند از كار و نماز آنان خوشم آمد و چنين دانستم كه آيين ايشان از آيين ما بهتر است . پدرم گفت : پسركم آيين تو و نياكانت از آيين ايشان برتر و بهتر است . گفتم : به خدا سوگند هرگز چنين نيست . پدرم بيمناك شد و زنجير بر پاى من نهاد و مرا زندانى كرد . من به مسيحيان پيام دادم كه آيين ايشان را پسنديدهام و گفتم : هر گاه كاروانى از شام رسيد مرا آگاه كنيد . اتفاقاً گروهى از بازرگانان شام آمده بودند و چون هنگام عزيمت ايشان فرا رسيد به من خبر دادند و بند از پاى خود گسستم و بيرون آمدم و با ايشان به شام رفتم . چون به شام رسيدم پرسيدم عالم ايشان كجاست ؟ به من گفته شد اسقف كه در صومعه زندگى مىكند و سرپرست آن است . من پيش او رفتم و داستان خود را به او گفتم و افزودم كه دوست دارم در خدمت تو باشم و همراه تو نماز بگزارم و آموزش ببينم كه به آيين تو راغب شدهام . گفت : همين جا باش و من همراه او بودم و او مردى بد دين بود كه به مسيحيان دستور پرداخت صدقه مىداد و چون اموال جمع مىشد براى خود اندوخته مىكرد به طورى كه هفت كوزه درم و دينار اندوخته بود .
چون او درگذشت و مسيحيان جمع شدند تا او را دفن كنند ، گفتم : مىدانيد كه اين دوست شما مرد بدآيينى بود ؟ و به آنان خبر دادم كه در مورد صدقات ايشان چگونه رفتار مىكرد . آنان گفتند : نشانه و دليل اين گفتار تو چيست ؟ گفتم : آن را به شما نشان خواهم داد و گنجينهء او را بيرون آوردم كه هفت كوزه انباشته از زر و سيم بود ، و چون ايشان آن گنجينه را ديدند گفتند : به خدا سوگند هرگز جسدش را دفن نمىكنيم و جسدش را بر چوبهاى به دار كشيدند و سنگبارانش كردند و كشيش ديگرى آوردند و به جاى او نشاندند . سلمان مىگويد : مردى را نديده بودم كه نمازهاى پنجگانه را به خوبى او بگزارد . او سخت راغب به آخرت و در دنيا بسيار زاهد و پارسا بود و همهء آداب و عبادات شبانه و روزانه را چنان كه شايد و بايد انجام مىداد و من آن چنان او را دوست مىداشتم كه پيش از او هيچ كس را چنان دوست نداشتهام . و چون مرگش فرا رسيد ، به او گفتم : مىبينى كه فرمان خدا در مورد تو فرا مىرسد به من چه فرمان مىدهى و در مورد چه كسى به من سفارش مىكنى ؟ گفت :
پسركم هيچ كس از مردم را كه به راه و روش من باشد نمىشناسم مگر مردى در موصل و ديگر مردمان دگرگونه شدهاند و هلاك گرديدهاند . و چون درگذشت نزد آن مرد به موصل
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 65
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٦٥