تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 64

مساهمون:

ص٦٤
( 1 )

سلمان فارسى

ابو معاويه ضرير از اعمش ، از ابو ظبيان ، از جرير بن عبد الله ، همچنين اعمش ، از ابو سفيان ، از قول مشايخ خود نقل مىكند * كنيهء سلمان ، ابو عبد الله بوده است . اسماعيل بن ابراهيم اسدى از عوف ، از ابو عثمان نهدى نقل مىكند * سلمان به او گفته است : آيا رامهرمز را مىشناسى ؟ گفتم : آرى . گفت : من از مردم آن شهرم . محمد بن عبد الله اسدى از سفيان ، از عبيد ، از عامر بن واثله ، از قول سلمان نقل مىكند كه مىگفته است * من از مردم جىّ [ 1 ] هستم . يوسف بن بهلول از عبد الله بن ادريس ، از محمد بن اسحاق ، از عاصم بن عمر بن قتادة ، از محمد بن لبيد ، از ابن عباس نقل مىكند كه مىگفته است * سلمان داستان و سرگذشت خود را شخصاً براى من چنين گفت : من مردى اصفهانى و از روستايى به نام جىّ بودم و پدرم دهقان و سالار سرزمين خود بود و من در نظر پدرم از محبوب‌ترين بندگان خدا بودم و چندان به من محبت داشت كه مرا در خانه نگهدارى مىكرد ، همچنان كه دوشيزگان را در خانه نگه مىدارند . در آيين مجوسى چندان كوشش كردم تا به مقام مواظبت از آتشى رسيدم كه همواره آن را بر افروخته مىداريم . پدرم مزرعه‌اى داشت و چون در آن هنگام سرگرم ساختمان تازه‌اى در خانهء خود بود مرا خواست و گفت : پسركم مىبينى اين ساختمان مرا سخت گرفتار كرده است ، تو به مزرعه برو و زود بازگرد كه اگر دير برگردى دلگير مىشوم و تو براى من از همه چيز مهم‌ترى . من بيرون آمدم و از كنار صومعهء مسيحيان گذشتم و صداى نيايش ايشان را شنيدم و وارد صومعه شدم تا ببينم چه مىكنند و همچنان آن جا درنگ كردم و آنچه از نيايش ايشان ديدم مرا خوش آمد و با خود گفتم اين آيين برتر و بهتر از آيين ماست ، و تا هنگام غروب خورشيد همچنان پيش آنان بودم و نه به مزرعه پدرم رفتم و نه به خانه برگشتم . آن چنان كه پدرم كسى را به جستجوى من فرستاده بود . همين كه از نيايش و نماز آنان خوشم آمد
هامش
[ 1 ] . جىّ ، به گفتهء ابن حوقل از روستاهاى بسيار آباد اصفهان است . ر ك : صورة الارض ، چاپ بيروت ، ص 309 - م .