( 1 ) زبون رفت و به خدا سوگند هفت شب بيشتر زنده نبود كه خداوند او را گرفتار عدسه [ 1 ] كرد و آن بيمارى او را كشت و دو پسرش دو يا سه شب جسدش را انداخته بودند و دفن نمىكردند . آن چنان كه لاشهاش در خانه متعفن شد و قريش از عدسه و مسرى بودن آن به اندازهء طاعون مىترسيدند . سرانجام مردى از قريش به آنان گفت : شرم نمىداريد كه جسد پدرتان در خانه متعفن شده است و او را دفن نمىكنيد ؟ گفتند : از سرايت اين بيمارى مىترسيم . گفت : حركت كنيد ما هم با شما هستيم . و از دور مقدارى آب بر بدن ابو لهب پاشاندند و به او دست نزدند و سپس بردند و در منطقهء بالاى مكه كنار ديوارى نهادند و چندان سنگ بر او ريختند كه زير سنگها پوشيده شد . گويند ، پس از جنگ بدر ابو رافع به مدينه هجرت كرد و همراه پيامبر ( ص ) زندگى مىكرد و در جنگهاى احد و خندق و ديگر جنگها همراه آن حضرت بود . پيامبر ( ص ) كنيز خود سلمى را به ازدواج او در آوردند و سلمى در جنگ خيبر همراه شوهرش بود ، و براى او عبيد الله بن ابى رافع را زاييد و او دبير على بن ابى طالب عليه السّلام بود .
فضل بن دكين از حمزه زيات ، از حكم نقل مىكند كه مىگفته است * پيامبر ( ص ) ارقم پسر ابى الارقم را به سرپرستى كارگزاران زكات گماشتند . او به ابو رافع گفت : آيا موافقى با من همكارى كنى و مرا يارى دهى و براى تو سهم كارگزاران زكات را تعيين كنم ؟
ابو رافع گفت : بايد به عرض پيامبر برسانم و چون موضوع را به ايشان گفت ، فرمودند : اى ابو رافع براى خاندان ما زكات حلال نيست و آزاد كردهء خانواده از خانواده شمرده مىشود .
محمد بن عبد الله اسدى و قبيصة بن عقبه نقل مىكنند سفيان ، از عبد الله بن عثمان بن خثيم ، از اسماعيل بن عبيد الله بن رفاعه زرقى ، از پدرش ، از پدر بزرگش نقل مىكرده است كه پيامبر مىفرمودهاند * خليفهء ما و آزاد كردهء ما و خواهرزادهء ما از خود ما شمرده مىشوند .
واقدى مىگويد : ابو رافع در مدينه پس از كشته شدن عثمان بن عفان در گذشت و اعقاب او باقى هستند .
هامش
[ 1 ] . عدسه يا عدسة بيمارى جلدى كه به صورت دانههايى چون عدس ظاهر مىشده و كشنده و بسيار مسرى بوده است .
ر ك : ابن دريد ، جمهرة اللغه ، ج 2 ، چاپ حيدر آباد دكن ، 1345 قمرى ، ص 262 - م .