تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 62

مساهمون:

ص٦٢
( 1 ) * من بردهء عباس بودم و اسلام در خانهء ما آمده بود ، عباس و همسرش مسلمان شده بودند . من هم مسلمان شدم ، ولى چون عباس از قوم خود بيم داشت و خوش نمىداشت كه با ايشان مخالفت كند ، اسلام خود را پوشيده مىداشت و بسيارى از اموال او در دست قومش پراكنده بود . و ابو لهب دشمن خدا از شركت در جنگ بدر خوددارى كرده بود و به جاى خود عاص بن هشام بن مغيره را روانه كرده بود و همهء كسانى كه نرفته بودند كسى را به جاى خود فرستاده بودند . چون خبر كشته شدن قريشيان در بدر كه خداوند ايشان را خوار و زبون فرمايد به مكه رسيد ما در خود احساس نيرو و قدرت كرديم و من مردى ناتوان بودم و كنار چاه زمزم تير مىتراشيدم و به خدا سوگند همچنان كه نشسته بودم و تير مىتراشيدم و ام الفضل همسر عباس هم كنار ما نشسته بود و خبر شكست قريش ما را خشنود كرده بود ، ناگهان ابو لهب فاسق كه گويى براى فتنه انگيزى گام بر مىداشت آمد و بر روى طنابهاى حجره زمزم نشست و پشت او به پشت من بود و در همان حال مردم بانگ برداشتند كه ابو سفيان بن حارث بن عبد المطلب از بدر رسيده است . ابو لهب خطاب به او گفت : اى برادر زاده پيش من بيا كه به جان خودم سوگند خبر درست پيش تو است . ابو رافع مىگويد : ابو سفيان بن حارث كنار ابو لهب نشست و مردم هم ايستاده بودند . ابو لهب پرسيد اى برادر زاده براى من بگو كه كار چگونه بود ؟ گفت : به خدا سوگند چيزى جز اين نبود كه چون با مسلمانان روياروى شديم چنان شانه‌هاى خود را در اختيار ايشان گذاشتيم كه به هر گونه خواستند ما را كشتند و اسير كردند و به خدا سوگند با وجود اين مردم را سرزنش نمىكنم كه مردانى سپيد چهره را ميان آسمان و زمين سوار بر اسبهاى ابلق مىديديم كه هيچ چيز ياراى ايستادگى در برابرشان نداشت . ابو رافع مىگويد ، ريسمانهاى خيمه را با دست خود بلند كردم و گفتم : به خدا سوگند آنان فرشتگان بوده‌اند . ابو لهب دست بلند كرد و ضربه سختى به چهرهء من زد . من به او حمله‌ور شدم ، او مرا بلند كرد و بر زمين زد و روى بدنم نشست و شروع به زدن من كرد و من مردى ضعيف و ناتوان بودم . در اين هنگام ام الفضل برخاست و چوبى از چوبهاى حجره زمزم را برداشت و چنان بر سر ابو لهب كوفت كه شكاف بزرگى در سر او ايجاد كرد و گفت : اكنون كه مولاى او حضور ندارد ، او را ناتوان شمرده‌اى ؟ و ابو لهب برخاست و خوار و