تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 496

مساهمون:

ص٤٩٦
( 1 ) سخن او را مىشنيدند ، پرسيدم تو كيستى ؟ گفت : من معاذ بن جبلم . واقدى از عيسى بن نعمان ، از معاذ بن رفاعة ، از جابر بن عبد الله نقل مىكند كه مىگفته است * معاذ بن جبل كه رحمت خدا بر او باد از زيباترين و خوشبوترين و بخشنده‌ترين مردم بود . چون وام بسيارى گرفته بود ، به بستانكارانش در پى او افتادند و او چند روزى براى رهايى از ايشان در خانهء خود پنهان شد . بستانكاران از پيامبر ( ص ) استدعا كردند كه او را وادار به پرداخت فرمايد . پيامبر ( ص ) به او پيام دادند و در حالى كه بستانكارانش همراهش بودند به حضور پيامبر آمد . بستانكاران گفتند : اى رسول خدا حق ما را از او بستان . پيامبر فرمود : خداى رحمت كناد هر كسى را كه طلب خود را بر او ببخشايد . گروهى بخشيدند و گروهى گفتند : اى رسول خدا حق ما را از او بستان . پيامبر ( ص ) به معاذ فرمودند : پايدار و شكيبا باش و اموال او را گرفتند و به بستانكارانش دادند كه ميان خود تقسيم كردند و به هر يك پنج هفتم از طلبش رسيد . گفتند : اى رسول خدا خودش را براى ما به فروش [ يعنى به بردگى ] . پيامبر فرمود : دست از او برداريد كه شما را براى اين كار راهى نيست . معاذ پيش افراد قبيلهء بنى سلمه آمد يكى از ايشان به او گفت : اى ابو عبد الرحمن كاش از پيامبر ( ص ) براى خود چيزى مىخواستى كه سخت تهيدست شدى . گفت : هرگز از ايشان چنين استدعايى نمىكنم . گويد : يك روز گذشت پيامبر ( ص ) او را احضار و به يمن گسيل فرمود و گفت : شايد خداوندت جبران كند و امت را فراهم سازد . گويد ، معاذ به يمن رفت و همواره تا هنگام رحلت پيامبر ( ص ) همان جا بود . سالى كه عمر از طرف ابو بكر به امارت حج گماشته شده بود معاذ هم به مكه آمد و روز هشتم ماه او و عمر يك ديگر را در منى ديدند و با يك ديگر معانقه كردند و هر يك ديگرى را به مرگ رسول خدا ( ص ) تسليت و تعزيت گفتند و سپس روى زمين نشستند و با يك ديگر به سخن گفتن پرداختند . عمر گروهى از غلامان را همراه معاذ ديد و گفت : اى ابا عبد الرحمن اينها چيست ؟ گفت : در اين سفر يمن براى من فراهم شده است . عمر پرسيد : چگونه ؟ گفت : به من هديه داده شده‌اند و به اين طريق مرا گرامى داشته‌اند . عمر گفت : موضوع ايشان را با ابو بكر بگو . معاذ گفت : چه لزومى دارد كه به ابو بكر بگويم . معاذ خوابيد و در خواب چنان ديد كه بر لبهء آتش است و عمر از پشت سر كمربندش را گرفته و مانع از سقوط او در آتش است . معاذ ترسيد و گفت : اين همان دستورى است كه عمر داده است . معاذ نزد ابو بكر آمد و موضوع را گفت و ابو بكر همه را به خودش بخشيد . او طلب