( 1 ) فضل بن دكين و قبيصة بن عقبه هر دو از سفيان ، از خالد حذاء ، از ابو نصر حميد بن هلال عدوى ، از عبد الله بن صامت نقل مىكنند * معاذ مىگفته است : از هنگامى كه مسلمان شدهام هرگز آب دهان بر زمين نينداختهام .
عفان بن مسلم از وهيب ، از ايوب ، از حميد بن هلال نقل مىكند * معاذ بن جبل در غير حالت نماز آب دهان انداخت و گفت : از هنگامى كه افتخار مصاحبت پيامبر ( ص ) را پيدا كردم ، اين كار را نكردهام .
موسى بن داود از محمد بن راشد ، از وضين بن عطاء ، از محفوظ بن علقمه ، از پدرش نقل مىكند * معاذ بن جبل وارد خيمهاش شد و ديد همسرش از شكاف خيمه بيرون را نگاه مىكند ، او را كتك زد . و همو مىگويد : معاذ سيب مىخورد و زنش همراه او بود ، يكى از غلامان او از آنجا گذشت . همسرش سيبى را كه به آن دندان زده بود به آن غلام داد ، معاذ همسرش را كتك زد .
معن بن عيسى از مالك بن انس ، از ابى حازم بن دينار ، از ابى ادريس خولانى نقل مىكند كه مىگفته است * وارد مسجد دمشق شدم ناگاه به جوانمردى برخوردم كه دندانهايش مىدرخشيد و گروهى از مردم همراه او بودند كه چون در مسألهاى اختلاف نظر پيدا مىكردند به او ارجاع مىدادند و رأى او را مىپذيرفتند . پرسيدم كيست ؟ گفتند : معاذ بن جبل است . فرداى آن روز اول وقت براى نماز به مسجد رفتم ، ديدم او پيش از من آمده و نماز مىگزارد . منتظرش ايستادم تا نماز گزارد و چون نمازش تمام شد ، رو به رويش رفتم و سلامش دادم و گفتم : به خدا سوگند كه من تو را فقط در راه و براى خدا دوست دارم . گفت :
فقط براى خدا ؟ گفتم : فقط براى خدا . باز همان سخن را گفت و من همان پاسخ را دادم .
دامن ردايم را گرفت و به سوى خود كشيد و گفت : بر تو مژده باد كه از رسول خدا شنيدم كه مىگفت خداوند متعال فرموده است براى كسانى كه براى من به يك ديگر محبت مىورزند و براى من با يك ديگر مىنشينند و براى من به يك ديگر مىبخشند و براى من به ديدار يك ديگر مىروند رحمت من واجب خواهد بود .
اسحاق بن يوسف ازرق از عبد الملك بن ابى سليمان ، از ابو الزبير ، از شهر بن حوشب نقل مىكند كه مىگفته است * مردى به من گفت : وارد مسجد حمص شدم و به گروهى برخوردم كه ميان آنان مرد سيهچردهء زيبايى كه دندانهاى درخشانى داشت ، نشسته بود و با آنكه ميان آن گروه اشخاص مسنتر از او هم بودند ، همگان روى به او آورده بودند و
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 495
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٤٩٥