تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 233

مساهمون:

ص٢٣٣
( 1 ) درست بينديش . هر گاه عمرو با ابو موسى ملاقات مىكرد به او مىگفت : تو بيشتر با رسول خدا مصاحبت كرده‌اى و از من بزرگترى نخست تو سخن بگو و سپس من سخن مىگويم و عمرو مىخواست ابو موسى را در گفتن كلام مقدم بدارد تا نخست او على را از خلافت خلع كند . عمرو كوشش مىكرد ابو موسى را به قبول خلافت معاويه وادارد ، ابو موسى آن را رد مىكرد و عبد الله بن عمر را براى خلافت پيشنهاد مىكرد . عمرو عاص گفت : تو آخرين نظر خود را به من بگو ، گفت : عقيدهء من اين است كه اين دو را از خلافت خلع كنيم و كار حكومت را به شورايى ميان مسلمانان واگذاريم و هر كه را دوست مىدارند براى حكومت خود برگزينند . عمرو گفت : چه نيكو انديشيده‌اى و در حالى كه به ظاهر در اين مسأله به توافق رسيده بودند پيش مسلمانان آمدند . عمرو به ابو موسى گفت : تو براى مردم بگو كه من و تو به توافق رسيده‌ايم . ابو موسى شروع به سخن كرد و گفت : اى مردم ما بر كارى اتفاق كرده‌ايم كه اميدواريم براى اين امت مايهء صلاح باشد . عمرو گفت : راست مىگويد و درست مىگويد و چه نيكو رأى دهنده براى اسلام و مسلمين است ، و سپس به ابو موسى گفت : ادامه بده . در اين هنگام ابن عباس خود را به ابو موسى رساند و با او خلوت كرد و گفت : تو در حال گول خوردنى ، مگر به تو نگفته بودم كه پيش از او سخن نگويى و پس از او سخن بگويى و من بيم دارم كه كارى را به تو پيشنهاد كرده باشد كه چون تو آن را انجام دهى او در حضور مردم و اين اجتماع از انجام دادن كار متقابل خود خويشتن دارى كند . ابو موسى اشعرى به او گفت : از اين موضوع مترس كه ما به توافق رسيده و با يك ديگر سازش كرده‌ايم . در اين هنگام ابو موسى برخاست و نخست حمد و نيايش خدا را انجام داد و سپس گفت : اى مردم ما در مورد كار حكومت اين امت انديشيديم و هيچ چيزى را بهتر از اين براى اصلاح كار نديديم كه كسى را به خلافت تعيين نكنيم و با آراى مردم مخالفت نكنيم تا انتخاب خليفه با رضايت و رايزنى خودشان صورت گيرد و من و اين دوستم بر يك امر موافقت كرده‌ايم و آن خلع على و معاويه از حكومت است ، تا آنكه امت خود پس از مشورت ميان خويش و شورى هر كس را دوست مىدارند بر خود خليفه سازند . بنابر اين من على و معاويه را از خلافت خلع كردم و حكومت خود را بر عهدهء هر كس كه دوست مىداريد واگذاريد و كنار رفت . در اين هنگام عمرو عاص پيش آمد و پس از حمد و نيايش خداوند گفت : اى مردم اين شخص آنچه گفت شنيديد و سالار خود را از حكومت خلع كرد ، من هم سالار او را همان گونه كه او خلع كرد خلع مىكنم ، ولى سالار خودم معاويه را